تبليغاتX
پاراگراف" نقد و یادداشت

پاراگراف" نقد و یادداشت

کشتمش، جنازه اینجاست. خون شتک زده روی خاک. ملافه پیچ افتاده زمین، اینجا، تکان نمی­خورد، صورتش زیر ملافه است. چند دقیقه بعد این جا پر می­شود از سرگرد، سرباز، سرهنگ، همه هاج واج.  شاید صدای گلوله تا زاغه بعدی رسیده، تا پادگان هم رسیده. همه شنیده­اند حتماً. تقصیر خودت بود. نباید این کار را می­کردی. می­شنوی؟ نباید این کار را می­کردی. گفته بودم من چیزی ببینم توی تاریکی، گفته بودم بهش فرصت نمی­دهم. حتی اگر جن باشد. آنوقت بهم خندیدید. گفتید گلوله به جن؟ گفتم حالا خود دانید، من چیزی ببینم می­زنم. می­شنوی؟ گفته بودم یا نه؟ ماشه را که چکاندم پرت شد. با ترس ولرز آمدم رسیدم بالا سرش، خون از ملافه زده بود بیرون. ملافه چسیبده به تنش، تکان نمی­خورد. پوتینهاش از زیر ملافه زده بیرون. اسلحه را انداختم زمین. برگشتم سمت زاغه را نگاه کردم. کسی آن جا ایستاده بود، لابد تو هم دیدیش؟ حالا نیست، کجا رفته؟ کی بود؟ همه جا تاریک تاریک است. ملافه را کنار نزده­ام. می­ترسم صورتش را نگاه کنم. می­ترسم بدانم زده­ام کی را کشته­ام. صدای پا می­آید. دوان­دوان. سرم برمی­گردد. سربازِ لاغری با اسلحه­ای در دست نزدیک می­شود. می­دوید، حالا که ما را دیده آرام می­آید سمتمان. نزدیک می­شود. هاج و واج نگاهم می­کند. با انگشت تو را نشان می­دهد. چشمهاش از حدقه درآمده. جنازه را نشان می­دهد. دستهاش می­لرزد. دهان گشادش باز مانده. زل زده به چشم­هام. برمی­گردد، فریاد زنان می­دود. زمین می­خورد، دوباره بلند می­شود می­دود. می­دود توی تاریکی. تاریکی گمش می­کند. لابد اولین جایی که می­رود، می­دود سمت زاغه­ی بعدی، آن­جا لامونی گرفته است، به سرباز زاغه می­گوید، ولی سرباز از حرفهاش چیزی دستگیرش نمی­شود، چیزی شنیده، صدایی؟ یا اصلاً نشنیده، سرباز که حالش کمی جا آمده همه چیز را می­گوید، بعد این به آن، همه ترسان. همه می­فهمند. یکی­یکی پیداشان می­شود. همه هاج و واج. دهان­ها باز. چشم­ها از حدقه بیرون زده. کسی باور نمی­کند. حالا ما دوتا اینجاییم، ما دوتا فقط. دستم را می­گذارم روی ملافه­ی خونی، تکان نمی­خورد، برش می­دارم. دستم خونی می­شود. جای گلوله هنوز روی ملافه پیداست. اندازه­ی کف دست. ژ3 اندازه کف دست سوراخ می­کند، کی گفت؟ وقتی خارج می­شود جایی که باز می­کند به اندازه­ایست که گربه ازش رد می­شود. کی گفت؟ یادت هست کی گفت؟ گروهبان گفت؟ یا سروان؟ نگفت نباید شلیک کرد؟ چند بار بهت ایست دادم؟ نایستادی احمق. فکر کردی نمی­زنم؟ باز هم داشتی می­آمدی. دستم را گذاشتم روی ماشه، گفتم ایست. می­آمدی. سفید­ِ سفید، ماشه را فشار دادم. صدای قرومب، بعد پرت شدی، افتادی زمین، افتادی همین­جا. وقتی بالا سرت رسیدم تکان نمی­خوردی. دو زانو نشستم روی خاک. باد بوته­ی خشکی را کنده بود می­آورد. بوته از روی جنازه رد شد آنورتر ایستاد. انگاری باد یکهو قطع شد. نمی­توانم بلند شوم. پاهام انگاری چسبیده به خاک. دستی از توی خاک انگاری پاهام را مشت کرده. سنگین شده­ام. آنقدر سنگین شده­ام که خودم را نمی­توانم بلند کنم. چند بار سعی کردم، چند بار، نشد. باد دوباره شروع کرد وزیدن، خاک را بلند کرد آورد ریخت توی چشم­هام. نشسته­ام دورتر از زاغه، جنازه را نگاه می­کنم، جنازه­ی زیر ملافه­ی سفیدِ خونی.

 یادت هست؟ هر که از زاغه برگشت گفت شب صدای گریه شنیده؟ گفتند. شنیدم. شبهاست که می­شنوم. هر چقدر هم می­روم سمت صدا، صدا دور می­شود. صدای گریه بود. شبیهِ گریه­ی نوزاد، نوزادی که انگاری شکم درد گرفته. توی قنداق، زار زار گریه می­کرد. آن هم توی بیابانی که سربازها جلوی زاغه­ها نگهبانی می­دهند. هر چه سمت صدا رفتم دور شد. دور و دورتر، آنقدر دور که ترسیدم، داشتم از زاغه دور می­شدم، ترسیدم، برگشتم جلوی زاغه. باز هر که از زاغه برگشت گفت صدا شنیده. گفتم من هم شنیده­ام. همه زدند زیر خنده. گفتند لابد جن بوده، حالا کو تا یقه­ات را بگیرد، ترسیدم. نخواستم باورم شود. گفتم من چیزی ببینم می­زنم، اسلحه را نشا­نشان دادم. همه خندیدند. قه قه زدند، گلوله به جن؟ اول صدای گریه نوزاد آمد، بعد تو پیدات شد، یکهو، هر چه ایست دادم نایستادی، زدم. فکر نمی­کردم اینقدرها هم نشانه گیریم خوب باشد. نه جیغی نه دادی، صدایی از تو در نیامد، فقط افتادی، افتادی همین جا، یعنی پرت شدی زمین، صدای پا می­آید. سرم را برمی­گردانم. سرم روی شانه­ام بند نیست. انگاری می­افتد. دو تا سربازند. یکی­شان دورتر ایستاده. توی تاریکی ایستاده. می­لرزد، آنیکی نزدیک می­شود، هاج و واج نگاهم می­کند، خشکش زده. می­گویم: «من گشتمش سرباز.»

 اشاره می­کنم به جنازه. می­خندم. نباید می­خندیدم. جنازه را نگاه می­کند. عقب­عقب می­رود، می­افتد زمین، بلند می­شود دوتایی می­دوند توی تاریکی. می­خواهم صداشان کنم. صدا از دهانم بیرون نمی­آید، تاریکی هردوشان را می­بلعد. دیگر نمی­بینمشان. دستم توی هوا مانده، دهانم می­خندد. دستم ملافه را چنگ می­زند. صورت جسد پیدا ­می­شود. صورت جسد نیست، صورت فرمانده، دستم ملافه را چنگ می­زند پرت می­کند آنورتر. هاج و واجم. ملافه را انداخته روی سرش آمده مرا ترسانده. من هم ترسیدم، ماشه را چکاندم، بعد قروب، افتادی توی خاک. دستهام برش می­گردانند. سرش یکوری می­افتد زمین، دهانش خاک را لمس می­کند. خون از کنار لب­هاش می­ریزد بیرون، صورتش خاکی ­می­شود. گلوله از پشتش بیرون آمده، کمرش را لت و پار کرده ،گربه از توی سوراخی رد شده ایستاده آنورتر از جسد، نگاه می­کند، چشم­هام را می­بندم. باز می­شوند. دهانم می­خندد. صدای خنده­ی بلندی از دهانم بیرون می­زند. دستم را می­گذارم روی دهانم. دستم خودش را پس می­کشد. آنیکی دستم به صورتم سیلی می­زند. این از کجا پیداش شد؟ شغال است، شغال، آنورتر ایستاده نگاهم می­کند. چشمهاش توی تاریکی می­درخشند، خشکش زده. انگاری همان جا خشکش کرده باشند. وسط بیابان. دورتر از زاغه. یکهو غیبش می­زند. کجا می­رود، سایه­اش توی تاریکی گم می­شود. دیگر نمی­بینمش. پاهام مرا بلند می­کنند. تعادلم را حفظ می­کنند. سرم برمی­گردد سمت اسلحه­ای که انداخته­ام زمین. پاهام می­روند سمت اسلحه. کمرم خم می­شود. دست­هام اسلحه را برمی­دارند. صدای ماشین می­آید. پاهام برنمی­گردند. به زور برشان می­گردانم. می­لرزند. یک جیپ با یک آمبولانس می­آیند سمت زاغه. نزدیک می­شوند. نزدیکتر، ترمز می­کنند، جیپ چند متر روی خاک سر می­خورد، بعد می­ایستد. نور چراغ­هاشان چشم­هام را می­زند. در ماشین­ها باز می­شوند، چند تا سرباز با فرمانده از جیپ، دو تا آدم با لباس سفید از آمبولانس، پیاده می­شوند، نزدیک می­شوند. همه هاج واج  نگاه می­کنند. همدیگر را نگاه می­کنند، پاهام روی زانو خم می­شوند، زانوهام می­افتند روی خاک. دست­هام اسلحه را می­گذارند زیر چانه­ام. انگشتم می­رود سمت ماشه. حالاست که قرومپ. دهانم می­خندد. فرمانده نزدیک می­شود. با دست اشاره می­کند، نه، جلوتر نه! دهانش می­جنبد، کمر خم کرده چیزی می­گوید. دستش را آرام جلو می­آورد، نزدیک، نزدیک­تر می­شود. آرام، انگشتم می­رود ...

 

یکی جلوی من افتاده زمین. کله­اش متلاشی شده. خون شره کرده روی خاک، فرمانده خوابیده زمین. دست­هاش را گذاشته روی سرش. آنورتر همه هاج و واجند. خشکشان زده، فرمانده سرش را بالا می­گیرد. تند بلند می­شود، می­دود روی جنازه خم می­شود. اسلحه را پرت می­کند آنورتر. با دستهاش می­کوبد به سرش. بقیه نزدیک می­شوند. فرمانده بی­سیم­اش را  در می­آورد.

:فوری...یه سرباز توی زاغه  ...اسمش رو نمی­دونم احمق...

تندتند همه­جا شلوغ می­شود. جنازه­ی کنار مرا می­گذارند روی پتوی سربازی دو نفری می­برندش توی آمبولانس. همه چیز تندتند اتفاق می­افتد. جنازه­ی فرمانده را که با تیر زدم توی پتو ساندویچ می­کنند می­برند توی آمبولانس، در آمبولانس را می­بندند. سرباز­ها تند می­پرند توی ماشین. هیچ کس به من توجهی نمی­کند. ماشین­ها تندی راه می­افتند. می­روند توی تاریکی، توی تاریکی گم می­شوند. من می­مانم اینجا. کنار لکه­ی قرمزی روی زمین، با چند تکه گوشت لزج، خون، کسی کاری به کارم ندارد. می­روم سمت زاغه. یکی ایستاده روبه­رو، سمتی را نگاه می­کند که ماشین­ها رفته­اند. چقدر شبیه فرمانده است، انگاری خود خودش، چرا دست­هام دیگر نمی­لرزند، می­ایستم اینجا. کنار زاغه، شاید برگردند، شاید برگردند مرا با خودشان ببرند، برمی­گردد نگاهم می­کند، می­دود، می­دود توی تاریکی، تاریکی را نگاه می­کنم. مردک توی تاریکی گم می­شود، سایه­ای آنورتر پشت بوته­ها می­جنبد، بعد شغالی از پشت بوته­ای می­آید بیرون، هاج و واج نگاهم می­کند. چشم­هاش توی تاریکی می­درخشند، یکهو غیبش می­زند. به رد تایرهای ماشین نگاه می­کنم. دوباره صدای گریه نوزاد، دوباره همان صدا. صدای گریه نوزاد می­آید. می­روم سمت صدا، از زاغه دور می­شوم، دورتر. از تپه­ای بالا می­کشم، صدا بلندتر می­شود، بلندِ بلند. باد سر بوته­ها را کج می­کند، پایین تپه صدا هق هق می­شود، کنار بوته­ای خشکیده می­ایستم. نوزادی قنداق پیچ وسط بیابان رها شده است.

 

                                              

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:30  توسط یوسف انصاری  | 

 

هرتا مولر برنده جایزه نوبل شد. امسال نیز مانند سال قبل هیچ یک از نویسندگان آمریکایی برنده جایزه نوبل نشدند. نویسندگانی مانند ماریو بارگاس یوسا و جويس کرول اوتس امسال نیز جایزه نوبل را دریافت نکردند تا باز دوست داران یوسا منتظر باشند. ولی می شود گفت جایزه نوبل دیگر برای نویسنده ای مانند ماریو بارگاس یوسا کوچک شده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 21:13  توسط یوسف انصاری  | 

کنده شدن از واقعیت
یوسف انصاری
با خوانش سطرهای آخر داستان مشکل اصلی راوی تا حدی بر ملا می‌شود. راوی یک نوع شخصیت گریز از مرکز دارد. یک نوع کنده شدن و پرت شدن از واقعیت به رویا، نبود شخصیت مستقل و فرار از جمع به گوشه‌ای خلوت. شخصیت واقعی راوی نیز در پاره‌ای از ابهام قرار دارد. لباس مردانه پوشیده است و مدام در حال تغییر شکل دادن. تکلیفش با خودش یکسره نیست و با این که گویی شادتر از دیگر شخصیت‌ها و تیپ‌ها به نظر می‌آید ولی در دنیایی از ابهام زندگی می‌کند. دلسوزی‌اش دیری نمی‌پاید و با سگ بیشتر از آدم‌ها انس می‌گیرد ولی در آخر باز تنها است و به افیون پناه می‌برد تا از واقعیت کنده شده و به رویا پناه ببرد. در حالی که کمک می‌کند دیگران از مرگ نجات پیدا کنند ولی آنها را به حال خودشان رها می‌کند. سلسله‌ای از آدم‌های قصه نیز آدم‌های کنده شده از واقعیت و پناه برده به رویا هستند. گویا همه در یک کابوس مشترک زندگی می‌کنند. بقیه را در اینجا بخوانید 
...

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:19  توسط یوسف انصاری  | 

چند شعر از شاعران معاصر آذربایجان
گزینش و ترجمه: یوسف انصاری
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:6  توسط یوسف انصاری  | 

مجموعه داستان «زن در پياده رو راه مي رود» نوشته قاسم کشکولي
يوسف انصاري

«زن در پياده رو راه مي رود» در حالي به چاپ دوم رسيده است که چاپ اول آن با نشر قصيده بوده و نشر ثالث اين مجموعه داستان قاسم کشکولي را براي بار دوم چاپ و روانه بازار کتاب کرده است. قاسم کشکولي با همين مجموعه داستان نامش سر زبان ها افتاد.

داستان اول کتاب «بازگشت» همان طور که از نام آن نيز مي شود حدس زد، بازگشت شخصيت اصلي داستان به زادگاه خود بعد از سال ها دوري از وطن است؛ سوژه يي که اغلب نويسندگان را شايد به دليل ترک ناخواسته زادگاه شان (اغلب نويسندگان به خاطر نبود فضاي مناسب در شهر هاي کوچک مجبور به ترک آن مي شوند که مي شود از جيمز جويس که نمونه جهاني آن است و بسياري از نويسندگان ايران نام برد) جذب خود مي کند و داستان هاي زيادي درباره بازگشت نوشته شده است. داستان بازگشت قاسم کشکولي هيچ چيز منحصر به فردي که گريبان مخاطب را بچسبد و شگفت زده اش بکند، جز حس و حال شخصيت داستان و حس نوستالژيک اش به زادگاهي که بعد از سال ها برگشته است، ندارد. در داستان بازگشت که به صورت روايت ذهني نوشته شده است، نويسنده سعي دارد مخاطب را همراه شخصيت به اين حس نوستالژيک برساند و در اين کار تا حدي هم موفق است. تنهايي شخصيت در تقابل با دوران کودکي، تنها گره داستان بازگشت است و هيچ پيچيدگي خاصي مانند داستان «عصيان يک بزاز لنگرودي» ندارد و سهل و ممتنع بودن آن نقطه برجسته اين داستان است.

قاسم کشکولي بار بيشتر داستان هايش را روي دو عنصر تلنبار مي کند و آن نوع روايت و فضا سازي است. نوع روايت دغدغه اصلي قاسم کشکولي است. گاه نويسنده آنقدر دغدغه روايت دارد که قصه را از دست مي دهد، مثل داستان «عصيان يک بزاز لنگرودي» که بيشتر بازي با نوع روايت است و گاه همين دغدغه داستان را به خوبي پيش مي برد مانند داستان «زن در پياده رو راه مي رود» که داستاني درباره نوشتن است. مي توان گفت نوع نگاه قاسم کشکولي را به نوشتن در همين داستان مي توان ديد. قاسم کشکولي نام خودش را هم وارد داستان مي کند تا نشان دهد مي شود از هيچ هم داستان نوشت چرا که تمام مضامين اصلي، و مضامين ابدي- ازلي قبل از تو نوشته شده است و امروزه نوعي روايت است که بر همه چيز غلبه دارد و جهان بيني نويسنده را مي توان با نوع فرمي که براي نوشتن داستانش برگزيده است، از دل خود داستان بيرون کشيد و نشان داد يعني مي توان گفت در داستان مدرن حتي انتخاب زاويه ديد نيز جزيي از مضمون داستان است. بها دادن به نوع روايت در داستان «الله تي تي» به اوج مي رسد؛ داستاني که به نظر نگارنده موفق ترين داستان کتاب است. در اين داستان نوع روايت با جنون شخصيتي که در آسايشگاه رواني بستري است و عاشق «الله تي تي» يعني ماه است، مکمل همديگر مي شوند. شخصيت جنون زده يي که داستانش را به ماه تعريف مي کند، فضا سازي گاه منحصر به فردي که از تصورات شخصيت بيرون مي آيد، مانند صحنه يي از داستان که شخصيت احساس مي کند ماه زير باران دارد خيس مي شود، باعث طنازي در روايت اين داستان نيز شده است. داستان «الله تي تي» روايت ذهن آشفته مردي است که يا قتلي انجام داده يا به خاطر از دست دادن زنش و خيانت برادرش ديوانه شده و فکر مي کند زن و برادرش را به قتل رسانده است و به خاطر همين عدم قطعيت در داستان «الله تي تي» و نوع روايتي که با مضمون آن در هم تنيده شده است، بارها مي شود برگشت و از نو داستان را خواند. «افسانه بچه هاي زيتون» تا جايي که نگارنده اطلاع دارد، در زمان چاپ اول کتاب در نوع خود کم نظير بوده است. روايت دنياي مردگان که در اين سال ها داستان هاي زيادي با همين مضمون نوشته شده است، از به وقوع پيوستن آرزوهاي انسان بعد از مرگ مي گويد؛ طنز تلخي که ريشه در واقعيت زندگي انسان معاصر دارد، داستاني که از بيهودگي تلاش انسان مي گويد. زلزله يي آمده و همه چيز را ويران کرده است. «رستم باقيا» شخصيت اصلي داستان از زير آوار بيرون آمده و يادش مي افتد که بايد به استانداري برود براي گرفتن مجوز ساخت برج آزادي در ده خودشان که به دخترش قولش را داده است، چون دختر که لال شده بوده با ديدن برج آزادي در تهران زبانش باز شده و چون در دل نيت کرده بوده که پدرش يک برج آزادي هم در ده خودشان بسازد، حالا رستم باقيا در دنياي مردگان مي رود آرزوي دخترش را به جا بياورد و موفق هم مي شود تا استاندار را راضي کند که مجوز ساخت برج آزادي را در ده بدهد و حتي استاندار که او نيز در اثر زلزله مرده، دست و دلبازي مي کند و تجهيزات ساخت برج آزادي را نيز به او مي دهد. قاسم کشکولي در اين اثر با نوشتن داستان بعد از مرگ، داستان زندگي قبل از مرگ را به نقد مي کشد. نويسنده در داستان «نشان خانوادگي» همه چيز را دست مي اندازد و زندگي آدم ها را با ديد سمبليک و با طنز پنهان نمايش مي دهد. البته نشانه هايي در اين داستان وجود دارد که عدم قطعيت آن را نشان مي دهد، اينکه وقتي راوي در شروع داستان مي گويد «صبحانه مان را خورده بوديم و تازه به رختخواب رفته بوديم که صدايي بيدارمان کرد»، اين سوال پيش مي آيد که آيا داستان خواب راوي بوده يا اتفاق افتاده است. البته شايد نويسنده قصد اين را نداشته باشد مخاطب را به اين سمت هدايت کند ولي نگارنده از سهم مخاطب استفاده کرده و پافشاري مي کند که اين اتفاق افتاده است و تنها چيزي که شايد به اين تصور نگارنده بيشتر قوت مي داد، تغيير در زمان روايت داستان است. اگر داستان در زمان حال روايت مي شد، به اين منطق بيشتر نزديک مي شد. حال با هم داستان را مرور کنيم؛ زن و مردي صبح از خواب بيدار مي شوند و مي بينند کسي تقلا مي کند از بيرون، پنجره اتاق آنها را باز کند. اگر داستان به صورت رئال نوشته مي شد، اين صحنه به صحنه يي ترسناک تبديل مي شد و داستان به سمت ژانر گوتيگ مي رفت ولي وقتي راوي چند سطر پايين تر مي گويد «و ما چقدر شرمنده شديم از اينکه در ابتدا اين انديشه از ذهن مان گذشت که دزدي مي خواهد وارد خانه شود.» بعد از اين جمله هر چه داستان پيش مي رود، منطق راوي براي مخاطب غيرقابل قبول است، زيرا مخاطب با همذات پنداري با شخصيت داستان به نتيجه يي عکس آن چيزي که در حال انجام شدن است، مي رسد و خود را وقتي در اين موقعيت کابوس وار مي گذارد، عکس العملي متفاوت از عکس العمل راوي داستان پيش بيني مي کند. مي توان گفت داستان همين جا اتفاق مي افتد و هدف نويسنده نيز همين است که در اين جابه جايي به نقطه يي ريزبينانه اشاره کند و هر مخاطبي برداشتي نسبت به واقعيات پيرامون خود از اين داستان خواهد داشت ولي همين جابه جايي و خونسردي حماقت گونه راوي که سمبلي از جهل است، بسيار تاثيرگذارتر از يک داستان جنايي سرگرم کننده و ترسناک است که در آن، صحنه هايي ترسناک تر وجود خواهد داشت که مخاطب با يک بار خوانش ديگر به سراغش نخواهد رفت. پايان بندي داستان نيز با همين هدف گذاري تمام مي شود. مرد متجاوز بالاخره به کمک زن و مرد و پاسبان وارد خانه شده و اسلحه پاسبان را که خود آنها گذاشته اند روي ميز تا بردارد، برداشته و آنها را به رگبار مي بندد. «تقدير آنها را آورده بود اينجا تا بميرند» روايت دو عشق است؛ دو عشق که هيچ يک به فرجام نرسيده اند. يکي عشق فرهاد و نرگس و ديگري عشق شخصيت مردي که نقص عضو دارد به نرگس؛ شخصيتي که جسم معيوبي دارد و همه چيز را از اين منظر مي بيند. بخت برگشته خود و عشق يکطرفه اش را. حالا بعد از سال ها برگشته است به مکاني که باعث شده است نرگس به خاطر مرگ فرهاد خودکشي کند و او که مي توانسته به فرهاد کمک کند تا نميرد، به خاطر هوس به دست آوردن نرگس اين کار را نکرده تا تقدير آنها را آورده باشد آنجا تا بميرند. داستان مردي است که برگشته به مکاني که در زماني گذشته با جسد نرگس آنجا درآميخته است و هر دو را همان جا دفن کرده است. روايت وجدان هنوز بيدار مرد است که مدام به او اصل واقعه را گوشزد مي کند ولي مرد در پايان همه چيز را از دريچه نقص عضو خود مي بيند. اين داستان هم قصه کاملي دارد و هم فرم مناسبي ولي در اغلب داستان هاي اين کتاب نوع روايت بر ديگر عناصر داستاني مي چربد و مي شود گفت قاسم کشکولي نويسنده يي است که دغدغه روايت دارد.
چاپ در روزنامه اعتماد پنج شنبه، 26 شهريور 1388 - شماره 2055
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:32  توسط یوسف انصاری  | 

 

دو شعر از رامیز روشن: شاعر معروف آذربایجان

ترجمه: یوسف انصاری

از کتاب: نغمه های بارانی

 

مردن و زنده شدن

 

همچو ابر مردن

در باران پاییزی

همچو امید مردن

در نگاه دختری

در بال های بادی

همچو برگ مردن

در زیر قبری

همچو خاک مردن

همچو گلی

توی گلدانی

همچو بلبلی در

غم هجران

همچو صدایی مردن

در گوش یک ناشنوا

همچو حرفی مردن

در لبان یک لال

هر روز مردن

لحظه به لحظه مردن

مردن و آنی زنده شدن

بعد

بازهم  مردن...

 

 

بعد از دو روز

 

بعد از دو روز

دختری

توی تلفن جیغ زد

-دوست می دارم!...

 

بعد از دو روز

شیشه بر  آورد

شیشه ی جدیدِ

پنجره ی شکسته اش را

بعد از دو روز

برف بیابان

گریه کرد به آفتاب

 

بعد  از دو روز آمد

نامه ای که سال ها در انتظار بود

بعد از دو روز

زندگی بیشتر می ارزید

 

حیف که، نبودی تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:6  توسط یوسف انصاری  | 

 

                                                       

 

چند روز قبل خبر دار شدم حافظ خیاوی نویسنده ی مجموعه داستان مردی که گورش گم شد در بیمارستان امام رضای تبریز در سی سی یو بستری است و خبرهایی که از دوستانم در  تبریز به دستم رسیده وضعیت خوبی ندارد . از وضعیت حافظ خیاوی تا اطلاعی به دستم آمد در وبلاگم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط یوسف انصاری  | 

 

نگاهي به مجموعه داستان «موزه اشياي گم شده» نوشته پيام يزدانجو

 
 
يوسف انصاري

داستان اول کتاب «مينروا» داستان سه دوست است که حکمت مي فروشند. منظور از حکمت نيز نوشته يي ادبي يا فلسفي است. داستان با سبق و سياق داستان هاي اعتراف گونه نوشته شده ولي رمزگونه بودن آن درست نقطه تضاد اين داستان است. راوي قصد دارد اتفاقي را که در گذشته براي هر سه دوست رخ داده است، بازگو کند ولي همچنان پنهانکاري مي کند و با کنايه و استعاره حرف مي زند و در آخر نيز تنها چيزي که براي مخاطب باقي مي ماند همين نام داستان است و مخاطب بايد از نام داستان همه چيز را کشف کند و لابد با اين کشف نيز به شهودي لذتبخش برسد.برعکس داستان اول داستان دوم «مه و ماهي در ماسوله» طرح ساده يي دارد. راوي با بيتا (نامزدش) در اوايل آشنايي قرار گذاشته بوده اند ماه عسل را در ماسوله باشند ولي بعدها مريضي بيتا همه چيز را به هم زده است و راوي که حالا در يک حالت رواني به سر مي برد تنهايي به ماسوله آمده است و در خيال خود فکر مي کند بيتا هم به ماسوله خواهد آمد. نشانه هاي به کار رفته در داستان نشان مي دهد بيتا مرده است. راوي چند بار از تلفن عمومي ماسوله با بيتا حرف مي زند ولي در آخر وقتي برادر بيتا آمده است تا او را از ماسوله برگرداند مي فهميم 10روز است تلفن ها قطع بوده و کسي توي ماسوله نيست و تمام داستان تنها خيالپردازي راوي بوده است. داستان با اينکه طرح ساده يي دارد ولي نويسنده به عمد آن را پيچيده کرده و کمي هم چاشني ابهام در آن قاطي کرده است. در اين گونه داستان ها مخاطب با عدم قطعيت مواجه است و اغلب داستان هاي اين مجموعه نيز با همين روش نوشته شده اند. مخاطب به جاي سوال «چرا؟» يا «آيا چنين خواهد شد؟» به اين سوال مي رسد «چه شد؟» و هر جا به يک منطق نزديک مي شود تازه در آن موقع دو سوال قبلي به ميان خواهند آمد. ولي در اين داستان که من آن را جزء داستان هاي روانشناختي مي دانم بعد رواني داستان بر ابهام درون آن چيره مي شود و بعد ديگري که شاخصه داستان هاي اين نوع است يعني متافيزيک را از بين مي برد و داستان با منطق روانشناختي افول مي کند؛ اتفاقي که براي داستان «مه و ماهي در ماسوله» نيز افتاده و داستان با يک منطق روانشناختي همه چيز را در خود حل کرده است.راوي داستان «جن فروشي اجابيت» هم مثل اغلب راوي هاي اول شخص اين مجموعه نويسنده است. مي شود گفت اين داستان، داستان نوشتن درباره نوشتن است که اغلب بسياري از نويسندگان امروز علاقه زيادي به اين نوع نوشتن دارند که در ايران شايد بشود گفت برجسته ترين نماينده اين نوع داستان ها هوشنگ گلشيري است. سر و کله زدن راوي نويسنده با يکي از شخصيت هاي داستان باعث به وجود آمدن فضايي مي شود که دائم داستان بين واقعيت و خيال در گردش است. «جن فروشي اجابيت» نيز از اين نوع داستان هاست. فضاي وهمناک داستان در پاره يي از ابهام قرار دارد و عدم قطعيت به علت وجود راوي نويسنده کل داستان را در پاره يي از ابهام قرار داده است و تنها چيزي که مي توان از دل داستان بيرون کشيد گفت وگوهايي است که بين راوي و آقاي اجابيت برقرار مي شود. راوي که با دوستش به کلاردشت سفر کرده اند مي خواهد چيزي از مغازه آقاي اجابيت -که دوستش قبلاً آنجا را به اسم جن فروشي اجابيت به او معرفي کرده است که بيشتر به يک عتيقه فروشي مي ماند آن هم در کلاردشت- خريد کند، ولي اشياي عتيقه مغازه هيچ کدام فروشي نيست و تنها چيزي که فروشي است جن هاي توي شيشه هايي است که آقاي اجابيت عقيده دارد هر نويسنده يکي از آنها را دارد و حتي بعضي از نويسندگان جن هاي خود را پيش او براي فروش امانت گذاشته اند که اشاره مي کند به جن ملکوت بهرام صادقي که بدقلقي هم مي کند. در پايان، داستاني که راوي تعريف مي کند يکهو از دستش خارج مي شود و اجابيت ديالوگي مي گويد. راوي درست بعد از آن مي گويد فکر نوشتنش را نکرده بودم و تازه اينجا است که برمي گرديم به شروع داستان؛ جايي که راوي مي گويد شب براي آوردن چند تکه هيزم رفته بوده بيرون که جن زده شده است. و سوالي در ذهن مخاطب شکل مي گيرد به اين مضمون که «آيا آقاي اجابيت جن است؟»، «پس اگر جن است چرا مي گويد هر کاري مي کند نمي تواند وارد يکي از شيشه هايي بشود که جن ها را درون آنها نگهداري مي کند؟» و اين سوال و پايان بندي داستان که راوي مي گويد سايه بي سر آقاي اجابيت را به وضوح مي ديدم باعث مي شود مخاطب برگردد و داستان را دوباره بخواند ولي تمام جذابيت داستان در عدم قطعيت موجود در دل داستان است؛ چيزي که برعکس داستان «مه و ماهي در ماسوله» بر اساس روند روانشناسي نوشته نشده است. در حوصله اين مقال نيست درباره تک تک داستان هاي اين مجموعه حرف زد براي همين يک راست مي روم سراغ داستان «موزه اشياي گم شده» که نام کتاب نيز هست و يکي از داستان هاي قابل تامل پيام يزدانجو و نگاهي اجمالي هم به دو داستان ديگر کتاب «خنده خانه» و «مسخ» خواهم داشت. «موزه اشياي گم شده» شيءشدگي انسان معاصر امروزي را نشان مي دهد؛ انساني که در هزارتوهاي زندگي مدرن امروزي گم شده است. شايد در خوانش داستان وقتي ساسان شخصيت اصلي وارد آن موزه مرموز اشياي گمشده مي شود و به جز اشياي گمشده به سالني از انسان هاي گمشده مي رسد اين سوال براي مخاطب پيش مي آيد که چرا نام داستان با خود موزه در تضاد است؟ ولي مضمون داستان در همين تضاد نهفته است. اين جابه جايي شايد تمام داستان يا نصف بيشتر داستان باشد. «موزه اشياي گم شده» غير مستقيم زندگي امروز انسان مدرن را نشانه رفته است. هر کسي وارد اين موزه مي شود در هزارتوي اين موزه ويران گم خواهد شد؛ موزه يي که خود چند تا از سالن هايش را درون خود گم کرده است.

و اما داستان «خنده خانه» گردهمايي تعدادي روشنفکرنما در ينگه دنيا است؛ روشنفکرنماهايي که گردهم آمده اند تا به هر وسيله يي که شده بخندند. حتي اگر اين وسيله، پوشيدن لباس هاي خنده دار باشد و به قول راوي داستان، لباس هايي که آنها را شکل آدم هاي بي بته و بي کلاس کند. مهماني که تمام مي شود تعدادي که هنوز مانده اند دور هم جمع مي شوند و براي هم داستان تعريف مي کنند؛ داستان هايي که غيرمستقيم تا حدودي در شخصيت پردازي آنها کمک مي کند. ولي اصل قضيه قرص هايي است که «امير» يکي از مهمان ها به جمع خورانده است و «پروشات» يکي ديگر از شخصيت هاي داستان قرص ها را بين مهمان ها مي گرداند و از اينجاست که مهمان ها تعادل رواني خود را از دست مي دهند تا جايي که پروشات را مي بينند که روي تراس باراني اش را درمي آورد و بال هاي تاخورده اش را باز مي کند و مي خندد و به آسمان پرواز مي کند. شايد داستان داستان بهاي خنديدن باشد.ولي راوي بدون دخالت، فضاي شبه روشنفکري امروز را به تمسخر گرفته و در پايان جمله يي به داستان اضافه شده است با اين مضمون که اين داستان ادامه دارد. و در پايان اين يادداشت مي رسيم به داستان مسخ؛ داستاني که به صورت قصه نوشته شده است آن هم بر اساس طرحي از زندگي صادق هدايت. عنکبوتي که تار نمي تند و از خانواده عنکبوت ها تا وقتي که بتواند تار بتند، اخراج مي شود. اين عنکبوت که عنکبوتک نام دارد در گشت و گذار در دنيايي خارج از دنياي قبلي، با کرم و خرچنگ و عنکبوت آبي آشنا مي شود ولي هيچ کدام او را به خانواده خود راه نمي دهند و در آخر عنکبوتک عاشق عنکبوتو (عنکبوت دريايي) شده است و عنکبوتو حتي مي خواهد به خاطر عنکبوتک دريا را رها کند، ولي عنکبوتک قبول نمي کند و مي گويد از آب و خاک بدش مي آيد و مي خواهد توي هوا زندگي کند، پس عنکبوتو زيباترين تاري را که تنيده به او مي دهد تا اقلاً با آن براي خودش خانه يي درست کند و وقتي خبر به همه جا مي رسد که عنکبوتک بالاخره صاحب تاري شده است،عنکبوتک خودش را با زيباترين تار دنيا به دار مي آويزد. مسخ نوعي قصه يي نمادين از زندگي صادق هدايت است که از منظر «پيام يزدانجو» به اين طريق ديده شده است. ولي سوالي که لااقل اين قلم پاسخي در خوانش داستان ها نيافت اين بود که آيا اين همه رد پا از صداق هدايت در داستان هاي اين مجموعه از سر علاقه يزدانجو به صداق هدايت است يا قرار است بالاخره مخاطب در کنار هم قرار دادن اين داستان ها به يک منطق يا مضمون خاصي هدايت شود؟ «موزه اشياي گم شده» را جديداً نشر مرکز روانه بازار کتاب کرده است.
 
چاپ شده در روزنامه اعتماد   شماره دوشنبه، 9 شهريور 1388 - شماره 2040
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط یوسف انصاری  | 

 

گزارش جلسه نقد و بررسي رمان «صورتك هاي تسليم» (6/6/1388)
در ادامه سلسله نشستهاي ادبي انتشارات افراز‏، چهارشنبه چهارم شهريور ماه جلسه نقد و بررسي رمان « صورتك هاي تسليم » نوشته محمد ايوبي، با حضور نويسنده و جمعي از نويسندگان و منتقدان ادبي برگزار شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:30  توسط یوسف انصاری  | 

يادداشتي بر مجموعه داستان «تغيير مسير باد قدغن است» نوشته احمد درخشان
يوسف انصاري

«تغيير مسير باد غدغن است» نوشته احمد درخشان که کتاب اول اين نويسنده است يکي از مجموعه داستان هاي چاپ نشر افراز است که به تازگي روانه بازار کتاب شده.

احمد درخشان را بايد داستان نويسي تجربي دانست. اغلب داستان هاي اين مجموعه تجربه هايي موفق و گاه متوسط هستند. تجربه هايي که گاه به علت عجله نويسنده در پيکربندي داستان ها باعث افت کيفي آنها مي شود و گاه نويسنده با خلق موقعيت منحصر به فردي داستاني نوشته است جذاب و خواندني. در اين مقال کوچک به چند داستان اين مجموعه نگاهي در حد حوصله اين يادداشت خواهيم داشت و تا جايي که بتوانيم سعي خواهيم کرد دغدغه اين نويسنده را بيان کرده باشيم.

داستان اول کتاب «صاحبخانه» يکي از داستان هاي قابل تامل احمد درخشان است که از ايده خوبي برخوردار است، ولي به خاطر عجله نويسنده در اجراي اين ايده خوب داستان تبديل به يک داستان متوسط شده است. مرد و زني که صاحبخانه قبلي خواسته خانه را تخليه کنند، خانه کوچکي براي اجاره پيدا کرده اند که از هر نظر براي آنها خانه ايده آلي است و تنها ايرادي که دارد اين است که خانه پله ندارد و تمام افراد صاحبخانه براي رفت و آمد به خانه آن ور حياط بايد از اتاق آنها بگذرند. اهل خانه يک کليد اضافي از اتاق آنها دارند و هر وقت که دل شان بخواهد مي توانند از اتاق آنها گذشته و به حياط بروند. مرد به اصرار زن خانه را اجاره مي کند.کم کم اين زن و مرد مستاجر هستند که پيروز ميدان خواهند شد. ايده داستان يک ايده خيلي خوب براي نوشتن يک داستان به يادماندني است. شخصيت ها به خوبي ساخته شده اند. نثر پاکيزه و به دور از حشو و زوائد در خوانش داستان خللي وارد نمي کند. ولي نويسنده به جاي اينکه کمي حوصله به خرج بدهد و کم کم داستانش را پيش ببرد، داستان با ريتم تندي شروع و به يکباره تمام مي شود. شروع و پايان بندي مناسب، داستان را تا حدي سرپا نگه مي دارد. ولي مخاطب حرفه يي منتظر است ميانه داستان، نويسنده او را تا حد شيفتگي اين موقعيت پيش ببرد؛ چيزي که در داستان «تجاوز قانوني» نوشته «کوبه آبه» که داستان «صاحبخانه» نيز تا حدودي شباهت هايي به اين داستان دارد، نقطه قوت و اوج داستان است و در داستان «صاحبخانه» دقيقاً نقطه ضعف داستان به شمار مي رود. شايد اگر نويسنده روي اين موقعيت-همچنان که کوبه آبه اين کار را کرده است- تاکيد زيادي داشت حال ما با يک داستان خيلي خوب طرف بوديم.

شخصيت هاي داستان هاي احمد درخشان گاه به مرز جنون مي رسند و کارهايي که از آنها سر مي زند صحنه هاي تکان دهنده يي را به وجود مي آورد؛ صحنه هايي که به ياد مخاطب مي ماند و کم کم با آن همذات پنداري مي کند. نويسنده زندگي پرتلاطم شهري و معادلات پيچيده زندگي در شهرهاي بزرگ، سرخوردگي هاي اجتماعي، ترس از آينده و... را باعث به وجود آمدن چنين دنيايي مي داند؛ دنيايي که بي شک ما را به ياد داستان هاي «کافکا» مي اندازد. داستان «تغيير مسير باد قدغن است» داستان جنون پدر و مادر راوي است؛ پدر و مادري که به مرز پيري رسيده اند و حال نمي خواهند باور کنند ديگر مثل سابق جوان نيستند. مادر مثل زن هاي جوان آرايش کرده و لباس مي پوشد و پدر مانند مردان تازه به دوران رسيده به موهايش روغن مي زند و جلوي چشم راوي با هم مي رقصند. شايد داستان داستان جنون راوي هم باشد که نمي تواند باور کند پدر و مادر پيرش به اين سرعت تغيير شکل داده اند. در داستان «تغيير مسير باد قدغن است» ما در يک موقعيت گروتسک قرار مي گيريم؛ موقعيتي که در عين حال خنده دار و مضحک است ترسناک نيز هست.

مي توان گفت اغلب داستان هاي اين مجموعه داستان موقعيت هستند. براي مثال شروع داستان «گمشده» را يک بار با هم مرور مي کنيم؛ «يک روز صبح آقاي خوش نيت از خواب بيدار شد و ديد چهره ندارد.» بي شک هر خواننده يي که آثار کافکا را خوانده باشد با خواندن سطر اول داستان «گمشده» به ياد «مسخ» يکي از شاهکارهاي اين نويسنده خواهد افتاد. شروع «مسخ» را هم با هم مرور کنيم؛ «يک روز صبح که گرگور زامزا از روياهاي پريشان بيدار شد، ديد در رختخوابش به حشره يي غول پيکر مبدل شده است.» حال سوال اين است آيا مي توان تاثير گرفتن از نويسندگان بزرگ جهان را ايرادي به نويسنده دانست؟ اين قلم اعتقادي به اين ايرادها ندارد. متاسفانه در ايران اغلب نويسندگاني که تحت تاثير نويسندگان بزرگ جهان داستان هايي نوشته اند، متهم به کار غيرخلاقانه مي شوند، در صورتي که مي توان صدها رمان و هزاران داستان کوتاه را نام برد که تحت تاثير ديگران نوشته شده اند و جايگاه خاصي در ادبيات جهان دارند. براي مثال خواننده يي که رمان «گرسنه» اثر کنوت هامسون را مطالعه کرده باشد با کمي تيزهوشي خواهد فهميد اين رمان نسخه يي ديگر از رمان «جنايت و مکافات» اثر داستايوفسکي است؛ رماني که حتي کنوت هامسون با آگاهي کامل دو صفحه از جنايت و مکافات را درون رمان خود گذاشته است و نويسنده اين کتاب يکي از نويسندگان بزرگ جهان به حساب مي آيد و هيچ منتقدي تا جايي که اين قلم اطلاع دارد تا به حال ايرادي از اين منظر به وي نگرفته است. ولي چيزي که رمان هامسون را روي پاي خود نگه داشته است، استراتژي خاص نويسنده در نوشتن اين رمان است؛ نگاهي که شايد برخلاف نگاه داستايوفسکي نيز باشد. هامسون در اين رمان گرسنگي را دليلي براي جنايت نمي داند و حتي مي توان اين گونه گفت که نگاه داستايوفسکي را رد مي کند. همين نگاه به مضامين انساني است که نويسنده يي را از نويسندگان ديگر متمايز مي کند. نمي خواهم بگويم اين اتفاق در داستان هاي احمد درخشان به طور کامل افتاده است؛ ولي نويسنده روي اين نگاه تاکيد داشته است و داستانش را بر اساس اين نگاه پيش برده است؛ چيزي که براي نگارنده اين سطور مهم است و در اغلب داستان هاي اين مجموعه، نوع نگاه و زاويه ديد نويسنده مي توان ديد. چيزي که رفته رفته مي تواند نويسنده را با کنده شدن از فضاي نويسندگان ديگر به يک جهان بيني خاص خود برساند.

در داستان «دلهره» نيز مردي که از کار برکنار مي شود بالاخره به مرز جنون مي رسد و دوست خود را در کافه به ضرب شيشه قليان مي کشد. اين داستان که يکي از داستان هاي خوب کتاب است نقاط ظريف ديگري نيز دارد که مي توان به جايگزين شدن «ماشين» به جاي نيروي کار انساني اشاره کرد. مي توان گفت هر جا احمد درخشان داستاني را بر اساس طرحي ازپيش تعيين شده نوشته است اين داستان ها تا حدودي از کيفيت خوبي برخوردارند و در داستان هايي که به صورت ذهني نوشته شده اند کيفيت داستان ها يک گام عقب تر از داستان هايي است که در بالا درباره آنها صحبت شد. احمد درخشان با اولين مجموعه داستان خود نشان از يک نويسنده پردغدغه دارد که به مسائل پيرامون خود به طريق نوشتن داستان کوتاه واکنش نشان مي دهد و نگاه نقادانه يي به جامعه يي که در آن زندگي مي کند، دارد. شايد براي همين است که «فرانک اوکانر» نويسنده کتاب مطرح «صداي تنها» داستان کوتاه را «صداي آدم هاي تنها» نامگذاري مي کند.
چاپ شده در روزنامه اعتماد به تاریخ- پنج شنبه، 29 مرداد 1388 - شماره 2031

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:6  توسط یوسف انصاری  | 

                                             

دیشب یاد استاد رضا سید حسینی افتادم و...

                                  رضا  سيد حسيني ايله گؤروش

                               آناديلي اينسانلارين وارليغي دير!     

                                               دانيشيغي آپاران: يوسف انصاري

                                                       

              


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:6  توسط یوسف انصاری  | 

 

 

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

 

غلامحسین ساعدی این ترانه ی فکر کنم جنوبی را بیشتر وقت ها زیر مقالاتش نوشته است.مقالاتی گاه سیاسی و گاه در نقد فضای لمپنیسم ادبیات.

به تازه گی در حین تحقیق برای کتاب( گوهر مراد -زندگی بعد از مرگ) که اگر زمانه فرصت بدهد و مجوز بگیرد توسط نشر افراز در خواهد آمد که بعدا در باره اش مفصل توضیح خواهم داد متوجه شده ام ساعدی کتابی داشته با نام ما را ز سر بریده می ترسانی که آن را نوشته و تمام کرده بود.این کتاب بعد از رمان گم شده ی مقتل و داستان های کوتاهی که در پاریس نوشته بود سومین اثر ساعدی است که از آن اطلاعی در دست نیست.سعی خواهم کرد از سرنوشت این کتاب اطلاعاتی به دست بیاورم.به احتمال زیاد همانطور که  از نام کتاب هم معلوم است  داستان ها در زمان قبل انقلاب مشکل دار بوده اند و مرحوم ساعدی شاید آن ها را به قول برادرش دکتر علی اکبر ساعدی به دوستی آشنایی سپرده تا در وقتی مناسب چاپ کند  و بعد هم یادش رفته است آن را پس بگیرد و این کتاب هم به کتاب های گم شده ی ساعدی اضافه شد.امیدارم اگر کسی از کتاب حاضر اطلاعی در دست دارد بگوید تا مشتاقان آثار ساعدی بعد مرگ وی اثری جدیدی از او بخوانند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:27  توسط یوسف انصاری  | 

يوسف انصاري

بارها مجموعه داستان هايي خوانده ايم از نويسندگاني که به تعبيري آنها را کتاب اولي مي نامند. متر و معيار ها در قضاوت خوب و بد داستان هاي اين نويسندگان اغلب به خاطر چاپ کتاب اول نويسنده و اميد و آرزوهاي واهي نگارنده اين مقاله ها براي سال هاي آينده يي که معلوم نيست واقعاً براي نويسنده کتاب وجود داشته باشد، با تخفيف بوده است. نقدهايي که بر اين مجموعه داستان ها نوشته مي شود اغلب همراه با مقايسه نويسنده با يک يا چند نويسنده پيشکسوت ديگر بوده است که البته گاهي اين مقايسه ها بدون دلايل قانع کننده و کليشه يي، به جز اينکه نويسنده را در ادامه راه پرپيچ و خم ادبيات داستاني به بيراهه کشانده باشد کاري از پيش نبرده است و راه روشني را پيش روي نويسنده نگذاشته است. طوري که نويسنده فکر کرده است راه پر پيچ و خمي را که پيش رو دارد يک شبه سپري کرده است. بعضي از اين نويسندگان تازه کار نيز با تکيه بر دوش نويسنده يي پيشکسوت صاحب اعتباري کاذب شده اند و باز البته ناگفته نماند نويسندگان کتاب اول انگشت شماري بوده اند که با تاثير پذيري از نويسندگان بزرگ جهان، داستان هاي قابل تاملي نوشته اند؛ نويسندگان داستان هايي که متاسفانه در ايران تعدادشان شايد به شمار انگشتان يک دست نيز نرسد. حال با اين توصيف مي توان گفت مجموعه داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» نوشته محمدهاشم اکبرياني که در نمايشگاه کتاب امسال از طرف نشر چشمه عرضه شد، يادآور نويسنده ديگري براي نگارنده اين سطور نيست. و اگر تاثيري در بعضي از داستان ها ديده مي شود آنقدر برجسته نيست که بگوييم نويسنده کتاب حاضر تحت تاثير فلان نويسنده معروف گذشته يا حال بوده است. شايد بشود گفت اکبرياني از معدود نويسندگاني است که در قدم اول خواسته روي پاي خودش بايستد. ولي اين مساله باعث نمي شود چشم بر ضعف هاي اين مجموعه داستان ببنديم و در عين حال در حد توان اين مقال نقاط قوتش را نشماريم. محمدهاشم اکبرياني که متولد سال 1344 است و احتمالاً قبل از کتاب حاضر داستان هاي ديگري نوشته و چاپ نکرده است، راه سختي را براي نوشتن انتخاب کرده است و اين انتخاب شايد حتي باعث شود مخاطبان بسياري را از دست بدهد. از او قبل از اين مجموعه داستان، به جز سردبيري مجموعه ادبيات شفاهي ايران در داستان نويسي کتابي نديده ام و تنها مي دانم چند سالي روزنامه نگار بوده و هست.

داستان هاي اين مجموعه را مي شود به سه دسته تقسيم کرد؛ داستان هاي خوب کتاب، داستان هاي متوسط و داستان هايي که شايد اگر نويسنده سليقه به خرج مي داد و داستان کمتري در اين مجموعه چاپ مي کرد، حال ما با مجموعه داستان منسجم تري روبه رو بوديم. بعضي از داستان ها از قصويت ضعيفي رنج مي برند چنان که نمي شود با آنها ارتباط معقولي برقرار کرد. ولي داستان هاي دسته اول که داستان هاي خوب مجموعه هستند، خصيصه مشترکي دارند و آن انسجام در ساختمان داستان هاست. مي توان «بهت» را نمونه خوبي از اين نوع داستان ها شمرد که ساختمان منسجم تري نسبت به بقيه داستان ها دارد. يا داستان «در دست توفان» که نسبت به حجم زيادي که دارد از انسجام بيشتري برخوردار است يا داستان اول کتاب «قصه گريه تمام نمي شود» و داستان «دليل ديگر» و«فصل هفتم» که همگي تا حدودي ساختمان منسجمي دارند. داستان بهت مانند اغلب داستان هاي اين مجموعه قرارداد اوليه يي با مخاطب خود مي بندد که مرا به ياد فاصله گذاري «برشتي» مي اندازد؛ قراردادي که تا آخر کتاب نويسنده به آن پايبند است. راوي داستان بعد از اينکه چند پاراگراف داستان را با ضرباهنگ تندي روايت کرده است، يکهو با تغيير رويه، خود وارد داستان مي شود و مستقيم به مخاطب مي گويد تو در حال خواندن قسمتي از خاطره معلمي بودي که اين اتفاق برايش روزگاري در کلاس درس افتاده بود و بلافاصله فصل بعد داستان شروع مي شود و دوباره متوجه مي شوي راوي بعد از اين حضور همراه با تحليل مقوله يي به نام «بهت» پشت کلمات پنهان شده است تا داستانش را با يک تغيير رويه يي ديگر«بنايي تعريف مي کرد...» ادامه دهد. البته ساختمان اين داستان ها طعنه به قصه گويي مي زند. بنايي تعريف مي کرد... همان يکي بود يکي نبود قصه هاي قديم است که اينجا به شکلي ديگر وارد داستان کوتاه شده است. ولي به تعبيري، اکبرياني با درهم تنيدن چند ماجراي به ظاهر مستقل، داستان را طوري تا آخر پيش مي برد که در عين انسجام معنايي و يکي شدن اتفاقات، اين مساله به چشم نمي زند و جزء لاينفک داستان مي شود.

نوشتن درباره نوشتن داستان، هر چند کم کم در داستان هاي مدرن به يک مضمون آشنا تبديل شده است، ولي هنوز هم مي شود از دل اين مضمون داستان هاي بسياري نوشت. هر جا اکبرياني تجربه يي تازه را با فرمي جديد مي آميزد و به اين طريق داستانش را جلو مي برد موفق است و هر جايي که فرم در داستان ها کمرنگ مي شود، متقابلاً با داستان متوسط و گاه با داستاني ضعيف روبه رو مي شويم و اين به نظر نگارنده اين سطور به دليل لحن يکنواخت داستان هاست که فرم را پوششي مناسب بر اين ضعف مي داند؛ اتفاقي که در اغلب داستان هاي خوب اين مجموعه افتاده است. ولي در داستان «نقد يک داستان» نه نويسنده ساختمان منسجمي را ايجاد کرده است و نه داستانش را توانسته است پيش ببرد. نقد يک داستان بيشتر شبيه به يک مقاله تکراري درباره داستان نويسي و واکنش نويسنده به منتقدان داستان خود است که بارها در مقالات و مصاحبه هاي گوناگوني اين نگاه را ديده ايم. حتي بورخس که گاهي داستان هايش طعنه به مقاله مي زند، تا اين حد از عناصر داستان کناره گيري نمي کند. گاهي ناديده گرفتن اصول داستان نويسي از سوي نويسنده کتاب حاضر، داستان ها را خشک و بي روح کرده است که اين داستان ها در دسته سوم و گاه دسته دوم طبقه بندي اين قلم قرار مي گيرند.

دسته دوم، داستان هاي متوسط کتاب است داستان هايي که اغلب سوژه آنها را مرگ رقم زده است. مانند داستان«رسيدن» «وحشت از سلام تنهايي»،«بو» و «کاش به کوچه نمي رسيدم» که با توجه به داستان هاي دسته اول از فرم و ساختمان منسجمي برخوردار نيستند. داستان «رسيدن» را بارها از منظر مضمون در بسياري از داستان هاي ديگر نويسندگان خوانده ايم. در فرم نيز تجربه جديدي نشده است. روايت مردگان در اين داستان که نويسنده مي توانست با کمي حوصله به خرج دادن مخاطب را با دنياي ناشناخته يي روبه رو کند و باعث کشف و شهودي لذت بخش تر از اينکه تنها مخاطب با کشف راوي داستان سرخوش شود، سوق دهد؛ اتفاقي که به علت عجله نويسنده در پايان بندي داستان به وقوع نپيوسته است. داستان «وحشت از سلام تنهايي» نيز از همين مساله رنج مي برد. ولي داستان «بو» داستان روانشناختي است. همان طور که راوي داستان در تلاش است مساله يي را که براي زن داستانش اتفاق افتاده تحليل کند، داستان نيز شروع به حرکت مي کند. حتي راوي در روايتش به جاي اينکه بگويد؛ زن گفت، مي گويد؛ زن داستان ما گفت، يا زن داستان ما فلان کار را انجام داد. يعني اين يک داستان غيرواقعي و در عين حال واقعي است براي تحليل يک وضعيت روانشناختي، از همان نوع قراردادي که نويسنده با مخاطب خود در داستان هاي ديگر کتاب نيز بسته است. زن عاشق بوي ادوکلن هايي است که مردش در دوران عشق و عاشقي برايش مي خريده و حالا که ديگر از آن ادوکلن ها خبري نيست، زن تا جايي پيش مي رود که در يک حالت رواني در رختکن سالن ورزشي ادوکلن هاي زنان ديگر را از ساک هاشان مي دزدد و دست آخر وقتي زن ها در پايان داستان مي خواهند بالاخره دزد را پيدا کنند و قرار بر اين مي شود کسي سالن را تا دزد پيدا نشده است ترک نکند، زن داستان وحشت زده بدون اينکه کسي به او شک کرده باشد پرخاشگري کرده و سالن را ترک مي کند. نويسنده همه چيز را براي مخاطب مي گويد و تنها چيزي که داستان را نجات مي دهد، پايان بندي آن است. اگر راوي در پايان بندي داستان نيز دخالت مي کرد به يکباره داستان افت شديدي مي کرد و داستاني مي شد ساخته شده از تحليل هاي روانشناختي که به قول ناباکف بيشتر از هر مخاطبي فرويد را خوشحال مي کرد. داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» با اينکه نام کتاب هم از اين داستان گرفته شده است و اغلب ما عادت کرده ايم نام بهترين داستان کتاب را روي مجموعه ببينيم داستان متوسطي است. البته شايد کساني باشند که اعتقاد داشته باشند بهترين داستان کتاب همين داستان است. ولي اين قلم اعتقاد دارد اين نوع داستان ها بارها نوشته شده است. اگر برادري به خواهرش اجازه مي داد عاشق شود خواهر بدبختش هيچ وقت به سرنوشت زنان خانه دار از همه جا بي خبر تبديل نمي شد. ولي طنازي در روايت باعث شده است اين داستان هاي دسته دوم نوعي همذات پنداري ايجاد کرده و مخاطب را با خود همراه کند. و دسته سوم داستان هايي است که به نظر نگارنده اين سطور حداقل در قامتي کوتاه تر از داستان هاي بالا قرار مي گيرند. براي مثال داستان «نقد يک داستان» داستان خوبي نيست و فقط در حد يک تجربه ناقص مي شود از آن صحبت کرد. قصويت ضعيف و لحن خشک ژورناليستي، داستان را تا حد يک مقاله تنزل داده است. حداقل انتظاري که از اين نوع داستان ها مي شود داشت لحن آن است. شايد نويسنده با ساختن لحن راوي مي توانست شخصيت داستاني بسازد.

سخن را اگر کوتاه کنيم در مجال اين مقال نيست تا درباره زبان اين داستان ها به حد قابل قبولي صحبت کرد ولي مي توان گفت در بعضي از داستان هاي خوب مجموعه حاضر اين نوع زبان خشک ژورناليستي لازمه نوشتن اين نوع داستان ها بوده است و از اين منظر نمي توان به نويسنده ايراد گرفت. ولي در بيشتر داستان ها انتخاب زبان و نوع مضمون درست مخالف هم قرار مي گيرند. ولي درباره نثر داستان هاي اين مجموعه تنها چيزي که مي توان گفت و نوشت اين است که نثر محمدهاشم اکبرياني نثري پاکيزه است و به دور از حشو و زوائد نوشته شده است.

«چاپ شده در يكشنبه، 4 مرداد 1388 - شماره 2009 روزنامه اعتماد»
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط یوسف انصاری  | 

                 

 

                          بازگشت به اصول

   
                        آيا جامعه ادبي در لايه هاي پيشرو طبقه متوسط سهمي دارد-بخش اول
 

اميرحسين خورشيدفر

آنچه در طول يک ماه و نيم گذشته در ايران روي داد به گمان من حاوي يک پيام صريح و روشن براي ما نويسندگان و البته همه ديگر توليدکنندگان کالاهاي فرهنگي و هنري بود. جهش خيره کننده آگاهي و مسووليت پذيري طبقه متوسط که بيشترين جمعيت جامعه ايراني به شمار مي آيد در وضعيت هاي دشوار و غيرقابل پيش بيني سياسي و اجتماعي آنقدر آشکار بود که بسياري از پيش فرض ها و تعاريف کليشه يي مرسوم را يکباره از سکه انداخت و ماهيت رذيلانه و گاه تنبلانه اش را آشکار کرد؛...

                                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 20:39  توسط یوسف انصاری  | 

  کمتر کسی هست که رضا سیدحسینی را نشناسد. حتی کسی که گاهی نظری به هنر معاصر داشته است حتم رضا سید حسینی را می شناسد.اولین بار استاد رضا سیدحسینی را چند سال قبل شناختم.سالی که تازه ایسم ها به گوشم خورده بود و منگ این اسمهای پیچیده بودم که برای من مفهومی به جز شکل شکیلشان نداشتند.کسی بهم می گوید:مکتب های ادبی سیدحسینی را خواندی؟می گویم نخوانده ام.ولی فردای همان روز یک تک جلدی از مکتب های ادبی را از یک کتاب فروشی پیدا می کنم ،کتابی که بعدها می فهمم در هر تجدید چاپ آن افزودهایی داشته است که اگر بخواهم متن کاملش را بخوانم باید از خیر این تک جلدی بگذرم.کتابی که هنوز هم هر چه این جا و آنجا خرج می کنم از خواندن همان نوشته ها است.بعدها ترجمه هایی از رمان های یاشارکمال –-داستان های امروز ترک-ضد خاطرات-بهانه های تازه - کتابی راجع به چارلی چاپلین ورمان وکلی کتاب های دیگر را به ترجمه استاد می خوانم و یک جوری هایی به خاطر ترجمه ها و سردبیری مجله سخن و این اواخر فرهنگ آثار و مهمتر از همه شخصیت بزرگ منشانه اش شیفته ی این مرد بزرگ شده ام که خیلی ها شیفته وی هستند.آنقدر شیفته که وقتی می خواستیم در مجله ای که در تبریز آن را کار می کردیم ویژه نامه ای در بیاوریم و سردبیر از من می خواست برای یکی از نویسندگان آذربایجانی توی شماره پنجم مجله ویژه نامه ای در بیاورم ناخودآگاه می گویم: رضا سیدحسینی.

از اولین باری که رضا سید حسینی را دیدم  کمتر از دوسال می گذرد.اواخر سال 86.هنوز استاد داغدار از دست دادن بابک است.پسر بزرگ خود که درخارج از کشور در اثر سانحه رانندگی مرحوم شد. دو سه جلد از شماره ی چهارم مجله مان را که داستان هایی از نویسندگان امروزآذربایجان  درآن چاپ کرده ایم با خودم برداشته ام و قبلا با استاد تماس گرفته ام و گفته ام که می خواهم بیاییم تهران برای مصاحبه با شما و استاد هم قبول کرده است.یک بارهم از تهران تماس می گیرم.گوشی را خود استاد بر می دارد.می گویم همان انصاری هستم که دیروز مزاحمتان شدم برای مصاحبه.یادش نیست.می خواهد بگویم درباره چه چیزی با هم قرار گذاشته بودیم.می گویم.می گوید یادش آمد ولی فکر می کند من نگفته ام که امروز می آیم تهران و بالاخره می گوید مریض هستم ولی بیا یک کاریش می کنیم و آدرس منزل را طوری می دهد که من مجبور نباشم سوار ماشین دربستی شوم.با این که دلهره دارم استاد حتم موقعی که سوال ها را می پرسم مچم را خواهد گرفت ولی همین که دارم می روم  به قول آقای هوشیار انصاری فر به خانه ی یکی از تاثیرگذارترین آدمها در ادبیات این صد سال اخیرایران توی پوست خودم نمی گنجم.یعنی چطور برخورد خواهد کرد؟مثل کسی که سال هاست تو را از نزدیک می شناسد و تو او را سال هاست می شناسی.در را خود استاد باز می کند.سلام که میدهم اول نگاهی به سرتاپایم می اندازد بعد می گوید خوش آمدی پس انصاری تو هستی؟می گویم مزاحم شدم و استاد تعارف می کند بروم تو و خودش با آن عصای چوبی ،نه آن تکیه گاه فلزی چند ماه آخر عمرپررونقش،با آن عصای چوبی خوش تراشش می رود تو و می نشیند روی مبل و جایی را کنار خودش نشان می دهد که تو هم بنشین اینجا تا راحت صحبت کنیم.انگاری همین دیروز بود که نگاهم کرد گفت:خوب بگو ببینم چه کارها می کنی؟می گویم:توی تبریز یک مجله در می آوریم به اسم آذرتورک و مجله را از کیفم در می آورم نشانش می دهم.مجله را نگاه می کند ورق می زند و من دل توی دلم نیست که حالا بگوید این مجله به درد نمی خورد.مجله را که با دقت نگاه کرد زیر لب می گوید بارک الله و من نفس راحتی می کشم.بعد همسرگرامی اش را صدا میزند که عمرش درازا باد مجله را نشانش می دهد که بیا ببین بچه های تبریز چه مجله ای در می آورند.طوری خوشحالی می کند که من تعجب می کنم.بعد می نشینیم پای صحبت و گفتگویی که به خواست خود ایشان به زبان مادریش انجام دادیم.هر چه پرسیدم با حوصله ی تمام جواب داد و گاهی هم که یادش می رفت و حواسش پرت می شد می پرسید کجا بودیم بعد ادامه می داد و گاهی هم درد کمر بود ،درد پا، درد شکم بود که آخی می گفت و می خندید که پیر شدیم آقا.دردی که بعد از آن روز هر وقت به دیدارش رفتم بیشتر شده بود.دردی که اعصای چوبی استاد را تبدیل به تکیه گاهی فلزی کرده بود تکیه گاهی با چهار پایه،دردی که اواخر وقتی می رفتم به دیدنش مجبور می شد به خاطرش  روی تخت دراز بکشد وبه خاطر اینکه دردش را زیادی بروز ندهد به شوخی می گفت:سن اصلا بیلرسن تورکیه ده قیچا نه دیرلر؟یعنی تو اصلا می دانی توی ترکیه به قیچ چه می گویند.ما ترک های آذربایجان قییچ به پا می گوییم ولی توی ترکیه قیچ به یک جای دیگر می گویند.می گفت و می خندید.ولی آن درد بود و من می دانستم هست چون می دیدم استاد کم کم لاغرتر و مریض تر می شود.وآن درد درد مرگ پسر بود.بابک. استاد بارها به من می گفت یکی از آرزوهاش ترجمه پایان نامه ی بابک است.پایان نامه ای که درباره فلسفه نوشته بود.

بعد از آن روزهر وقت فرصتی پیش آمد رفته ام خانه ی استاد.یک روز به بهانه ی بردن شماره جدید مجله.یک روز به بهانه بردن کتاب فلان دوست ،یک روز به بهانه خواندن داستانم ،یک روز به بهانه دوستی که می خواست برود استاد را ببیند و دست آخر بارها وقتی بهانه هام تمام شده به بهانه دیدن خود استاد.قرض از نوشتن این مطلب مرده پرستی نیست که من فکر می کنم بر خلاف اینکه ما ایرانی ها همدیگر را به مرده پرستی متهم می کنیم اصلا مرده هامان آنقدر ها در زندگی ما نقشی ندارند.به نظر این قلم ما ایرانی ها وقتی بزرگانمان را از دست می دهیم زود فراموششان می کنیم چون عادت داریم به فراموش کردن و فراموشی.آیا واقعا استاد رضا سید حسینی حقش بود که این گونه بعد از مرگش صحبت ها محدود شود به همان چند روز و هفته ی اول و بعد از یادها برود که نفهمیم  این استاد ما که همه مان یک جوری مدیون زحماتش هستیم بیشتر از این ها حقش بود درباره اش صحبت می شد.گذشت.استاد سید حسینی جاودانه شد چه ما ببینیم چه نه.حیف که دیر وی را شناختم و زود از دست دادمش.حالا دیروز خبر داده اند استاد اسماعیل فصیح هم پرواز کرده به همان آسمان ابدیت همان جایی که چند هفته قبل استاد محمد حقوقی رفت که همین چند ماه اول امسال کم اتفاقی نبود سه پیشکسوت تاثیر گذار ادبیات ایران از بین ما رفتند و جایگزینی هم نداریم برای این فرزانگان.واقعا  بعد از این آدمهای فرزانه که دیگر میان ما نیستند چه کسی جای خالی آن ها را پر خواهد کرد؟از طرفی هم انتخابات و اتفاقات بعد آن طوری سایه بر روی مرگ محمد حقوقی انداخت که اصلا یادمان رفت چه کسی را از دست دادیم.حالا هم اسماعیل فصیح.یاد هر سه بزرگوار گرامی باد.       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:28  توسط یوسف انصاری  | 

درباره «دريا خواهر است»
يوسف انصاری

دريا خواهر است دومين مجموعه داستان عباس عبدي است؛ همان عباس عبدي که نويسنده است و نه سياستمدار يا مقاله نويسً صرفً سوژه يي که چند وقتي بعد از چاپ اولين مجموعه داستانش- قلعه پرتغالي- به زبان ها افتاد که اين همان عباس عبدي است يا نه،کدام عباس عبدي؟سوژه يي که دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه هم شده است و عباس عبدي نويسنده را واداشته است تا از دل اين سوژه داستاني بنويسد و نشان دهد که چطور وقتي نام ها يا آدم ها با هم اشتباهي گرفته مي شوند کلمات که تشکيل دهنده اين اسامي هستند و سازنده هويت کلامي؛ از موجوديت خشک خودشان فاصله گرفته و فضاي وهمناکي را پديد مي آورند. عباس عبدي متولد سال 1331 است يعني 57 سال دارد و تا به حال دو مجموعه داستان چاپ کرده است که اين دومي همراه شد با نمايشگاه کتاب. او نقدهاي تند و تيز هم مي نويسد وبا کسي در رابطه با ادبيات شوخي ندارد. دغدغه هاي بومي و اقليمي در داستان هايش کاملاً مشهود است؛ نويسنده يي نه زياد پرکار. شايد بشود گفت نويسنده يي که بسيار دير تصميم به چاپ داستان هايش گرفته است يا شايد هم نويسنده يي که با تاخير وارد جو داستان نويسي ايران شده است. اولين مجموعه داستان عباس عبدي با اينکه انتظار مي رفت نظر بسياري از منتقدان و مخاطبان حرفه يي را به خودش جلب کند اين طور نشد، در حاشيه هم نماند و کم کم خودش را بالا کشيد و نشان داد. عباس عبدي در همان مجموعه داستان اولش نيز نشان داد نويسنده قابل اعتنايي است و نمي شود به اين راحتي او را ناديده گرفت.

هم در داستان هاي اين مجموعه و هم در داستان هاي مجموعه قبلي او يک چيز بيش از همه عناصر ديگر خود را نشان مي دهد و آن مساله مکان در اين داستان ها است. اغلب يا مي شود اين گونه گفت که تمام داستان هاي او در يک محدوده مکاني مشخص اتفاق مي افتند؛ قشم مکاني که به علت وسعت نه زياد آن دست نويسنده را در بازآفريني اين جزيره باز گذاشته است تا نمايي کامل از اين مکان ارائه بدهد و مانند نويسنده يي مثل جيمز جويس مکان نقش مهمي در داستان هايش ايفا کند، چيزي که در داستان ايراني اين انتخاب مکان اغلب روستا بوده است و تنها مجموعه داستاني که مي شود از آن به عنوان نمونه موفقي در اين زمينه نام برد که داستان ها در شهر اتفاق مي افتد مجموعه داستان «تابستان همان سال» نوشته ناصر تقوايي است که تنها کتابي بوده که از وي چاپ شده است. شهري که عباس عبدي انتخاب کرده است چند خصوصيت بسيار بارز دارد که مي شود به آنها اشاره کرد. وسعت نه زياد مکان که گفته شد يا شناخت دقيق نويسنده از آدم هاي اين شهر کوچک و آداب و رسوم، عقايد، لهجه، وضعيت فيزيکي و... آنها که باعث شده است داستان ها گاهي به چندصدايي برسند و صداي آدم هاي داستان همان طور بازآفريني شود که وجود خارجي دارند. يک نوع دموکراسي در پرداخت داستان ها يا مي توان گفت مهلت حرف زدن مساوي براي هر کدام از شخصيت هاي داستان وجود دارد و اين انتخاب در مجموعه داستان «دريا خواهر است» همراه با هوشمندي نويسنده کتاب بوده است.

قشم هميشه در داستان هاي عباس عبدي به صورت عيني وارد مي شود و اصفهان مکان ديگري که راوي يا شخصيت هاي محوري داستان ها دائم درباره آن صحبت مي کنند به صورت ذهني وارد داستان مي شود و اغلب اين راوي ها شبيه به هم هستند و گاهي اين ارتباط پنهان مخاطب را به شک مي اندازد که اين راوي خود نويسنده است يا راوي ها اغلب يک نفر هستند که اين دومي به خاطر اينکه ما با مجموعه داستاني طرف هستيم که مکان در داستان ها جايي مشخص است باعث آزار مخاطب نمي شود. عبدي خيلي خوب توانسته از داشته ها و مواد خامي که به خاطر حضورش در اين شهر به دست آورده است به سود داستان هايش استفاده کند، براي مثال مي شود از داستان سح لا نام برد؛ داستان خوش ساختي که نويسنده از عقايد بومي قشمي ها گرفته و آن وجود نوعي هوا است. اين موضوع مرا به ياد داستان هاي غلامحسين ساعدي و تک نگاري اهل هوا مي اندازد و وقتي اهل هوا را ورق مي زنم داستان سح لا را هم به ياد مي آورم و مکانيسمي را که هر دو نويسنده ايراني از آن به نحو احسن استفاده کرده اند. يعني اين طور هم مي شود گفت که مکان به اين دليل در داستان هاي عبدي مهم است که اين اتفاق يک عقيده يا يک باور بومي متعلق به منطقه يي مشخص است، ولي در اينجا اين سوال هم به ميان خواهد آمد که چرا نمي شود اين داستان را بدون اين مکان نوشت؛ چيزي که به نظر اين قلم نقطه قوت نويسنده است. يکي از دلايلي که به نظر نگارنده اين سطور مي تواند دليل محکمي باشد اين است که اين باور متعلق به اين منطقه است و اين مکانيسم اگر در جايي ديگر اتفاق مي افتاد شکل بيروني اين عقيده بايد عوض مي شد. اگر اين سوال درست باشد که مي شود بدون در نظر گرفتن مکان اين داستان ها را نوشت آن وقت بايد ساعدي سختي تحقيق در اين باره را کنار مي گذاشت و اهل هوا را در مکاني ديگر مي جست يا ترس و لرز را در شمال مي نوشت، ولي نويسنده تيزهوشي مثل ساعدي يا عبدي در چند داستان اين مجموعه و کتاب قبلي اش خوب مي دانند که هر مکاني عقايد و رسم و رسوم و حتي وضعيت فيزيکي و جوي خودش را دارد که اينها همديگر را در به وجود آوردن اتفاقات خاص در آن منطقه باور پذير مي کنند و به نحوي تکميل کننده همديگر هستند، براي مثال وجود گرماي بيش از حد و دريا و هواي شرجي در رفتارشناسي شخصيت هاي اين مجموعه داستان نقش مهمي دارند. اينکه عبدي مدام در داستان هايش در حال دادن اطلاعاتي از جريان زندگي در اين منطقه است خود باعث کشش در داستان ها و کشف و شهود مخاطب نيز مي شود. مخاطبان داستان هاي عبدي بعد از خواندن اين مجموعه اگر به اين منطقه تا به حال سفر نکرده باشند اطلاعاتي که از طريق نويسنده به آنها داده مي شود نمايي از اين مکان را در خاطره آنها ثبت خواهد کرد؛ چيزي که در دوبليني هاي جويس هم به وضوح مشاهده مي شود. زماني جويس اين ادعا را دارد که اگر دوبلين ويران شود مي توانند از روي داستان هاي وي دوباره دوبلين را بازسازي کنند، و اين نشان دهنده اهميتي است که جويس به مکاني که داستانش در آن اتفاق مي افتاده، مي داده است. وقتي به اين نکته بسيار باريک تر از مو ولي مهم توجه مي کنيم يک چيز را مي دانيم که داستان اگر مکان مشخصي نداشته باشد بايد دليلي براي به وجود آوردن اين نوع داستان داشته باشيم و برعکس اين مساله هم صادق است؛ چيزي که اغلب در ايران زياد اين روزها جدي گرفته نمي شود و داستان هايي مي خوانيم که بدون هيچ دليلي مکان آنها مشخص نيست، ولي نويسنده يي مانند عبدي از روي اين مساله به سادگي نگذشته است. حتي اگر باريک شويم نام کتاب هم از همين باور بومي آن منطقه گرفته شده است؛ دريا خواهر است. اگر اشتباه نکنم بومي هاي قشم وقتي دريا آرام است و موج هاي کوتاه دارد اين مثال را براي اين اتفاق جوي به کار مي برند، يعني نمي شود داستان مثلاً در شمال اتفاق مي افتاد و نامش را نويسنده، دريا خواهر است، مي گذاشت، چرا که اين باور مختص اين مکان است و در جايي مثل درياچه اروميه براي مردم آن منطقه بي معني است.

داستان «من هم» داستان يازدهم کتاب پرواز بلندي براي نوشتن حتي يک رمان است؛ دنياي کافکايي که همه چيز در آن وارونه نشان داده مي شود. عبدي اتفاقي را که با چاپ کتاب اولش رخ داد دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه کرده است. اشتباهي گرفته شدن آدمي به جاي يک آدم ديگر که کم کم باعث حذف يکي از آنها خواهد شد هميشه يک سوژه ناب است؛ سوژه يي که عبدي هم خوب از عهده اش برآمده است. در داستان «من هم» مشکل راوي از آنجايي شروع مي شود که درون خانواده او را به دو اسم صدا زده اند؛ چيزي که اغلب خيلي از ما ها شاهد اين مساله بوده ايم، و کم کم اين مساله در بïعد بزرگ تري ادامه مي يابد تا جايي که اطرافيان راوي او را با شخص هم نام ديگري که مقاله نويس سياسي است اشتباه مي گيرند، حتي مادر راوي که داستان با مرگ او شروع مي شود. اين مساله اشتباهي گرفته شدن راوي با ديگري باعث حذف من واقعي مي شود که هيچ وقت نتوانسته است خودش باشد. و در پايان داستان نيز نويسنده در يک جهش با پايان بندي طولاني اين فاصله يي را که شخصيت اول داستان با هويت واقعي خود گرفته است، حتي به صورت شوخي، بعد وسيع تري به آن مي دهد و راوي داستان «من هم» که قرار بوده براي سنگ قبر مادرش شعري بنويسد در آخر روي سنگ قبر چيزي جز اسم خود را نمي بيند.
چاپ شده در شماره سه شنبه ۲۳ تیرماه ۱۳۸۸-سال هشتم-شماره ۲۰۰۰ روزنامه اعتماد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:52  توسط یوسف انصاری  | 

 

  از شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی که بگذریم کتابهای معدودی هستند که آدمی با مطالعه ی آن ها احساس می کند بزرگ شده است یا احساس قدرت می کند و یا به تشبیهی احساس می کند بعد از پایان کتاب سرش رفته رفته بزرگ وبزرگتر شده است، و این به یمن آثار گران بهایی است که نویسندگان معاصردنیا با وجود پیشبینی شکست خورده ی مرگ رمان به آن دست یافته اند.((فرار کن، خرگوش)) یکی از این رمان ها است.جان آپدایگ که تازه چند ماهی از درگذشت این نویسنده ی بزرگ آمریکایی گذشته است نویسنده ی این رمان است،رمانی که به نظر یکی از آثار برجسته ی وی می باشد که با ترجمه ی شیوا و سنجیده ی  سهیل سُمی از طرف نشر ققنوس روانه ی بازار کتاب شده است.قبل از این رمان داستان های کوتاهی از جان آپدایک  به صورت پراکنده در مجموعه داستان هایی که نویسندگان آمریکایی را معرفی می کنند خوانده بودیم و با این که می دانستیم وی بیش از چهل کتاب نوشته است ولی به علت این که اغلب شاهکارها در ایران دیر ترجمه می شوند ما از لذت خواندن رمانی از وی در انتظار بودیم.ولی به هر حال با ذهنیت این نویسنده تا حدودی آشنا شده بودیم.

))فرار کن ،خرگوش(( روایت مرد والیبالستی است که زمانی آدم معرفی بوده است و حالا در زمان حالِ رمان ،وی غریبانگیر دهشتی است که رخوت زندگی روزمره باعث آن شده است.زندگی روزمره همراه همسری که آبستن است و جذابیت سابق را برای هری خرگوش شخصیت اول رمان از دست داده است.هری خرگوش که این لقب را در کودکی به او داده اند همیشه در حال فرار است و دیگران بخصوص کشیش سعی در بازگرداندن او به زندگی گذشته  دارند، دیگرانی که هر کدام از این شخصیت ها خود به نوعی با مسائلی که هری خرگوش با آن ها درگیر است دچارند.مفهوم مسیحیت ، اثبات وجود خدا،مفهوم گناه و مرگ،بنیان خانواده وبسیاری مسائل دیگر که باعث شده اند تا ما با رمانی پیچیده سرو کار داشته باشیم.ولی محور اصلی داستان بر یک چیز استوار است،فرارمردان ازکانون خانواده یا ترک نابهنگام مردانی که دیگر تمایلی به ادامه ی زندگی زناشویی ندارند.جان آپدایک ریشه های این مساله رادر وجود باورعدم،کنکاش بین ایمان وبی ایمانی،مذهب گریزی،پایه های سست زناشویی و عدم وجود بنیان خانواده می داند و سعی کرده است این مساله را در رمانی تاثیر گذار نشان دهد.در رمان ((فرار کن ،خرگوش)) زن ها نقش مهمی دارند.می توان گفت رمان هول محور زنان و مردان نیز در گردش است.سه زن وارد رمان شده اند که شباهت زیادی به همدیگر دارند،زن هری خرگوش،زن کشیش وزنی که هری با او دربارآشنا شده است. بیشتر زن هری((جنیس))و زن بدکاره ای که هری احساس می کند دوستش دارد((روت)) که در پایان رمان به او که از هری آبستن است پناه می آورد که سرنوشت مشاهبی با جنیس دارد.هر دو قبل از ازدواج باردار شده اند و احساس هری نصبیت به هر دو در این موقعیت یکسان است.حتی زن کشیش نیز به گونه ای شبیه آن هاست،هری به او نیز علاقه مند است وزن کشیش این را می داند و به هری این اجازه را می دهد که دوستش داشته باشد چون کشیش بیش از او به هری علاقه مند است.کشیش که ازدواج نکردن کشیش ها را به سخره می گیرد ولی از زنان خانه دار نفرت دارد تا جایی که نمی خواهد آن ها وارد کلیسا شوند و این شامل زن خودش نیز می شود.همه ی این مسائل درهم تنیده ،رمان را از نظرِ مفهومی بسیار پیچیده کرده است،تا جایی که تنها کسی که بین آدمهای داستان به بهشت خواهد رفت بکی تازه به دنیا آمده ای است که اواخر رمان به علت مست بودن جنیس توی وان حمام خفه می شود و این احساس هری خرگوش است که او حالا به بهشت رفته است، کسی که زندگی به او این مهلت را نداد تا گناه کار شود. در مراسم دفن بکی وقتی همه ی شخصیت ها دور هم جمع شده اند تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنند هری که احساس گناه می کند ولی خودش را متهم نمی داند وقتی به یک یک آدمها نگاه می کند که آن ها همه به نوعی گناه کار هستند، احساسی  که اوقاتل نیست را به زبان می آورد و تقصیر را گردن جنیس می اندازد ومراسم را بدو ترک می کند.نمی خواهم طرح کاملی از رمان را بنویسم و به قول جان آپدایک این کار را ضروری نمی دانم.جان اپدایک که نقد نوشتن به داستان های دیگران را جزو کار ادبی خودش می دانست در مصاحبه ای می گوید هشت سال قبل از نوبل گرفتن اورهان پاموک نویسنده ترک به یکی از رمان های وی نقد نوشته بوده و او را با مارسل پروست مقایسه کرده بوده است.وقتی این رمان را خواندم به یک نگاه مشترک بین اورهان پاموک وجان اپدایک رسیدم.اورهان پاموک نیز داستان کوتاهی با همین مضمون دارد با نام ((آدمهای مشهور))که مژده دقیقی آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است.می توان گفت نویسندگان بزرگ جهان وسعت دیدشان به همان اندازه بزرگ است که از نظر تکنیک کم ندارند.اگر اورهان پاموک یا جان اپدایک نویسندگان جهانی هستند به خاطر همین مساله است.نگاه تیزبینانه به پیرامون اطراف خود و تشخیص بیماری فراگیر جهانی و در عین حال بومی بودن آثارشان خصیصه ی مهم این نویسندگان است.هری خرگوش دور خود در حال فرار است یا می شود گفت از خود فرار می کند.او خودش را تکرار می کند به نحوی که شروع رمان همان پایان رمان است،او محکوم به این سرنوشت است،می خواهد به آرامش برسد و این آرامش را در زن ها می جوید ولی بلخره از آن ها سیر می شود و ترکشان می کند.با این که ما ادامه ی رمان را نخوانده ایم و نویسنده هم ننوشته است تا ببینیم زندگی هری خرگوش با روت به کجا می انجامد ولی نشانه هایی که در پایان رمان وجود دارند حاکی از این است که روت نیز سرنوشتی همانند جنیس خواهد داشت و این شروعی تازه برای هری خرگوش نیست که می خواهد از زندگی زناشویی قبلی خود که حالا بعد از مرگ ((بکی)) کاملا متزلزل گشته است فرار کند.جان آپدایک نشان داده است که کسی در این میانه بی گناه نیست و آدمها به علت تاثیری که در زندگی یکدگر دارند درگناه کار بودن هم دیگر مقصر هستند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:40  توسط یوسف انصاری  | 

 

                                                   انفجار بزرگ 

 

ساعت دوازده شبِ 22 خرداد ماه است.مهدی تلفن می کند می گوید که حامیان میرحسین موسوی در یکی از خیابان های تهران تجمع کرده اند.می گویم"بیا باهم برویم.می گوید"راه دور است ...به هر کسی که می توانی تلفن کن بگو بیایند...من هم دارم تلفن می زنم به بچه ها بیایند.آدرس را می گیرم ولباس می پوشم واز اتاق کوچکم در طبقه ی سوم یک خانه ی مسکونی قدیم ساز خارج می شوم تا شاید خبری ازشمارش آرا و تجمع حامیان موسوی بگیرم.سوار ماشین می شوم.راننده که من تنها مسافرش هستم مردی شصت و پنج ساله است.حرف را می کشم به انتخابات و اینکه شنیده ام در خیابان گاندی تجمع شده است.خبری از تجمع ندارد.از خودش می گوید .شصت و پنج ساله است.بازنشسته ی اداره ای.موهای جوگندم دارد و قیافه اش به شصت و پنج ساله ها نمی خورد .حقوقش کفاف دخل و خرجش را نمی دهد.برای همین است که این وقت شب دارد مسافر کشی می کند.می گوید :من رای نداده ام...ولی از طرف یک آدم بی طرف می توانم بگویم که موسوی به احتمال نودو نه درصد رئیس جمهور می شود.وقتی می پرسم چرا رای نداده ای وقتی از موسوی حمایت می کنی ؟می گوید"تا به حال رای نداده ام یک مساله ی شخصی است ولی موسوی را دوست دارم چون آدم باشخصیتی است...من این چند روز هر جا رفته ام دیده ام موج سبزها خیابان ها را احاطه کرده اند.می گوید مطمئن باش فردا موسوی رئیس جمهورمی شود. می گویم "خدا از زبانت بشنود که بیشتر این حرف را به ترکی می گویم.وقتی می رسیم به میدان ونک که سکوت غریبی در آن حکم فرماست ماشین را نگه می دارد و پیاده که می شوم می گوید "جوان مواظب خودت باش.در را می بندم و دست تکان می دهم و می روم توی پیاده رو.نمی دانم چرا از وقتی که از منزل خارج شده ام مدام داستان (انفجار بزرگ) هوشنگ گلشیری به یادم می افتد.(می گویم ،چرا یکی زنگ نمی زند بگوید:فضل الله خان ،اولین دندان پسرم،کیومرث ،همین امروز نیش زد؟

می شنوی امینه آغا ؟اینها،همه شان ، فقط بلدند نفوس بد بزنند؛ناله کنند که:عمه جانم فوت کرده....من می خوانم ،تو که می دانی،روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژبالای این ملک را می خوانم،کتاب هم می خوانم .توی این ها که این حرف ها نیست...صبح،اول وقت ، یکی تلفن کرد ،گفت:

-دو تا جوان قرار گذاشته اند ،سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.

من اول زنگ زدم ،به دو سه جا .همین طور شماره می گرفتم و همین را می گفتم...)

دوستم تلفن می کند که دارم می آیم رسیدم مرکز تجمع بهت تلفن می کنم.نیم ساعت بعد  نیامده. نمی آید و من هر چه دنبال جمعی می گردم کسی نیست.خیابان گاندی را هم نمی شناسم.از بس از وقتی آمده ام تهران از این و آن آدرس پرسیده ام خجالت می کشم آدرسی از کسی بپرسم.دوستم گفت همانجا میدان ونک که رسیدی سمت راست سوار ماشین شوی می رسی خیابان گاندی خودت می بینی. سوارماشین می شوم.ماشین می رود و من به تابلو ها نگاه می کنم.از خیابان گاندی خبری نیست.هر چه تلفن دوستم را می گیرم جواب نمی دهد لاشی.دندان درد هم دارم.لق شده است. همین روزهاست که کنده شود و مدام زبانم جای خالیش را پر کند.خیلی راه که می رویم گاندی پیدا نیست .گردن می کشم سمت خیابان و به راننده می گویم"ببخشید من باید خیابان گاندی پیاده می شدم. راننده توی آینه نگاهم می کند و می گوید"گاندی؟اشتباه سوار شدی ...همانجا که سوار شدی کمی پایین تر گاندی بود دیگر!می گویم"پس حالا ...که ماشین را می کشد کنار خیابان و می گوید"آن سمت خیابان باید دوباره سوار ماشین های ونک بشوی.از لاشی خبری نیست.می گویم لاشی چون اعصابم خراب است.تلفنش را جواب نمی دهد.پیاده که می شوم می روم آن سر خیابان و چقدردردسر می کشم تا چند تا خیابان پایین تر از یک پیرمرد آدرس ونک را می پرسم و بلخره سوار ماشینی می شوم که به سمت ونک می رود.ماشین راه می افتد و من هنوز توی فکر داستان گلشیری هستم

(گفتم:من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم ،تو خوابی نامرد!

بعد هم گوشی را گذاشتم.برای همین زنگ نمی زند.)

رانند که مرد جوانی است می گوید"آقا یک خبر خوش موسوی بیست و پنج میلیون رای آورده.می گویم"از کجا می دانی؟می گوید"همین حالا جلوی وزارت کشور مسافر برده بودم آنجا می گفتند.باور نمی کنم.با خودم می گویم هنوز که شمارش شروع نشده است.راننده می گوید:آقا سیگار داری؟می گویم بله که دارم و یک نخ سیگار بهش می دهم.راننده می گوید"میر حسین فردا رئیس جمهور ایران است.می گویم"خدا از زبانت بشنود و ونک پیاده می شوم.در را که می بندم سیگاری از توی کیفم برمی دارم و آتیش می زنم.آنور خیابان چند تا ماشین ایستاده است. گوشی موبایلم را از جیبم بیرون می کشم.هر چه شماره مهدی را می گیرم گوشی را جواب نمی دهد لاشی.تصمیم می گیرم برگردم منزل و از تلوزییون خبر انتخابات را پیگیر شوم.راه می افتم.خیابان ولیعصر را که پایین می آیم چند تا از هم سن و سال های خودم را می بینم که دارند درباره کاندیداها صحبت می کنند.پا سست می کنم که ازشان جلو نزنم تا ببینم چه می گویند.یکی می گوید"من خیلی خوش بین هستم که میر حسین پیروز شود.تا می فهمم طرف دار میرحسین هستند ازشان جلو می زنم و پا تند می کنم و تا چهاراه ولیعصر می روم و باز سوار یک ماشین می شوم که این بار تنها نیست و یک مسافر هم صندلی جلو نشسته.این ها هم دارند از انتخابات حرف می زنند.مسافر به راننده می گوید"جریان آن حاله ای که دور احمدی نژاد دیده شده بود یادتون هست.راننده می گوید:بله یادم هست و سرش را تکان می دهد.می گوید"از ما که گذشت شاید موسوی بایید برای شما کاری انجام دهد ولی خیلی بعید است.قاطی حرفشان می شوم"چطور آقا؟مسافر که مرد جوان خوش سیمایی است می گوید"آقای راننده چند لحظه پیش خبر بدی دادند.می گویم"چطور؟می گوید"تا به حال  احمدی نژاد ده میلیون رای آورده ولی ،میر حسین تنها چهار میلیون رای دارد.دیگر حرف نمی زنم.آن ها موسوی و احمدی نژاد را باهم مقایسه می کنند.سر جیحون پیاده می شوم و از پل عابر پیاده می روم آنور خیابان و سوار ماشین می شوم.انتهای جیحون وقتی که پیاده می شوم می روم داخل تنها مغازه ای که هنوز درش به روی مشتری ها باز است.می روم یک پاکت سیگار بگیرم که تا وارد می شوم قیافه ی رئیس ستاد انتخابات را توی صفحه ی تلوزییون می بینم.ساعت دو نصف شب است و این بار خودم شاهد نتیجه ی نصف آرا هستم وبدون اینکه سیگاری بگیرم از مغازه خارج می شوم و تند به منزل می روم.

(-عمو شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعد از ظهر توی میدان ونک برقصند؟

گفت"که چی؟

گفتم"چیش را نمی دانم .اما مطمئنم که می رقصند.

از خودم دارم در می آورم ،هی هم زنگ زدم.به استاد گفتم:به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می خواهند برقصند.

گفت:این یک چیزی ، من هم حتما می آیم.)

تا می رسم منزل لباسهام را از تنم کنده تلوزییون را روشن می کنم.تلفن زنگ می خورد .گوشی را برمی دارم.یکی از همشهری هاست.خبر را می دهم.ناراخت می شود.قرار می گذاریم تا صبح به هم خبر بدهیم.

0000

یک ساعت بعد خبر ها تازه شده میر حسین موسوی 31 درصد رای آورده و احمدی نژاد 65 درصد.تلفن زنگ می خورد.دوستم می گوید"دوباره چهار سال سریال یوسف پیامبر واخراجی ها!می گویم"دیگر امیدی به پیروزی میر حسین نیست مگر اینکه معجزه شود.هر دو ناامید خداحافظی می کنیم تا شاید فرجی حاصل شود ومعجزه ای اتفاق بیافتد.ساعتی بعد یکی دیگر از دوستانم تماس می گیرد"تسلیت آقا!می گویم"دیدی چی شد؟می گوید"دیگر همه چیز تمام شد...هر جور که تصور کنی سرخورده شده بودیم بجرسرخوردگی سیاسی.سعی می کنم بهش  روحیه بدهم.ولی با کدام روحیه که خودم ندارم.می گوید"باز روشنفکر ها شکست خوردند.نه این را آنیکی دوستم گفت.این یکی گفت می رود بخوابد با این که خوابش نمی آید.یاد روز های سبزمان می افتم.می نشینم پشت لپ تاپ و می نویسم

(ازراننده ی تاکسی من می پرسم:راسته که گفته اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟

اگر پرسید: چه ساعتی؟

می گوییم:سر پنج عصر.

بعد هم می رویم همان جا ،کنار میدان،روی یک نیمکت می نشینیم.فقط هم کافی است به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم .خوب ،اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ،اگر نه این دیلاق را تو می دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این،تو هم بلند می شوی و بعد دو تایی.شنیدی چی گفتم،امینه آغا؟چرا حرفی نمی زنی؟

                                                                                           14آبان 1372)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:23  توسط یوسف انصاری  | 

                  

 

                     درباره يک ضرورت

 

        نامه جمعي از هنرمندان و نويسندگان ايراني معاصر به ملت ايران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:46  توسط یوسف انصاری  | 

گفت وگو با فريدون حيدري ملک ميان (روزنامه ی اعتماد -چهارشنبه، 20 خرداد 1388 - شماره 1972

يوسف انصاري

رمان«روز هزار ساعت دارد»نوشته فريدون حيدري ملک ميان در نمايشگاه کتاب از طرف نشر افق عرضه شد.با او گفت و گو کرديم.

---

-سوال اولم را از مقدمه کتاب قبلي شما (مرگ بي توبه بي وصيت) شروع مي کنم. حالا با چاپ رمان جديد چقدر به مقدمه يي که در کتاب اول نوشته ايد اعتقاد داريد؟


کتاب اولم را تقريباً سال 67 ، 68 نوشته ام. فکر کنم آن زمان 22 سالم بود. فکر مي کردم کار عجيب و غريبي انجام داده ام. البته هنوز هم اعتقاد دارم آن کار، کار عجيب و غريبي بود، با همه ضعف هايي که داشت و حالا هم دارد. اما آن کار يک جور جسارت داشت. امروز با چاپ آن مقدمه زياد موافق نيستم. همين الان که دارم چاپ دومش را آماده مي کنم، تمام آن واژگان سخت را - البته آن موقع آوردن آن واژگان دلايلي داشت- نصف به نصف تقليل مي دهم. اگر قرار باشد چاپ دومي از روي آن کتاب انجام بگيرد آن مقدمه را نخواهد داشت. آن مقدمه، عده يي از دوستان را حتي اذيت مي کرد، عده يي هم بودند که موافق بودند. خودم نهايتاً به اين نتيجه رسيدم که نبايد آن مقدمه باشد. شايد براي شروع، چنين حالتي خوب نبود، شايد هم اقتضاي سن باشد. راجع به بونوئل فيلمساز بزرگ شنيده بودم که در 80 سالگي هنوز آن شور 18 سالگي اش را همچنان حفظ کرده بود، همچنان به آن حرفي که آنجا زده ام اعتقاد دارم، منتها آن «ما» را ديگر نمي گويم. آنجا از يک «مايي» حرف زده ام که امروز به راحتي آن «ما» را نمي توانم بگويم، چون اين «ما» خيلي گسسته شده، خيلي از بين رفته؛ «ما پارسي زبان ها». چيزي که آنجا مي گويم امروز خجالتم مي آيد اين طور بگويم. امروز چون اين «ما» خيلي گسيخته است، همه شان تفکيک شده اند، همه شان مجزا و منفک شده اند. اين است که به مضمون آن گفته اعتقاد دارم و هنوز هم اين حس را دارم که خودم لااقل به يک چيزي، نظري پيدا کرده ام، يک چيزي را ديده ام و دوست دارم اين را ارائه بدهم.

-براي اينکه نويسنده ايراني جهاني بشود بايد اعتماد به نفس زيادي داشته باشد؟

اعتماد به نفس که حتماً بايد باشد منتها من نوشتن را يک شکل عجيب و غريبي از فعل هاي آدمي و افعال آدمي مي دانم. مارکز در اين زمينه مي گويد کسي که مطمئن نيست بهتر از سروانتس مي نويسد همان بهتر که ننويسد، يا وقتي بنويسد که فکر مي کند بهتر از سروانتس مي نويسد. در رمان دوم بحث کلي من شايد خود نوشتن است، مرگ و جايي براي مردن همه اينها بهانه است. در واقع خود نوشتن است که من دارم آن را به چالش مي کشم يا حداقل مي خواهم به چالش بکشم. خود قضيه نوشتن چيست؟ اين همه رجز جزوه- اسم همه اينها را هم گذاشته ام رجز جزوه- براي چيست؟ قرار است اتفاقي بيفتد يا نه؟ اگر قرار نيست براي چه داريم مي نويسيم؟ به يک کتاب قائل نيستم، منتها احساسم اين است که نوشته ها اگر توانستند،تغييري ايجاد کنند.حالا تغيير نه به مفهوم اينکه مانند «کلبه عمو تم» بزن بزن شروع بشود نه، اگر توانستند،يک ذهن را يک کاريش بکنند.فکر کنم آن نوشته به هر حال ارزش داشته و آن يک فکر و آن يک نفر ممکن است خيلي ها را به فکر وادار کند. به هر حال اگر به چيزي رسيدي و چيزي را احساس کردي که فکر مي کني ارزش گفتن دارد، بايد بگويي، غير از اين باشد بايد سکوت کني. به نظر من نبايد چيزي بگويي چون من به لامارتين معتقدم، آنجا که مي گويد «تنها سکوت عظمت دارد باقي همه ناتواني است». بعد اين حرف زيباي لامارتين را زماني بايد بزنيم که واقعاً حرفي باشد، مگر نه آن سکوت خيلي باارزش است. آن سکوت را همين طوري نبايد شکست، مگر اينکه واقعاً حرفي داشته باشي، چيزي ديده باشي. نديدي،ساکت باش، من به خودم مي گويم.

-مخاطب رمان خودتان را چه کساني مي دانيد، با توجه به اينکه مخاطب رمان اول شما محدود بود، فکر مي کنيد رمان «روز هزار ساعت دارد» مخاطب زيادي داشته باشد؟

اين شيوه روايتي خاص و خالص خود من است. اين شيوه روايتي را به مفهوم عظمت قضيه ياد نمي کنم. حتي به مفهوم فجيع قضيه هم ياد نمي کنم. من رمانم را نه محکوم مي کنم و نه بر صدر مي نشانم. اين شکل روايتي خاص و خالص خود من است که به اين شکل نمود پيدا کرده است. مي خواستم تا جايي که ممکن است آن چيزي را که قرار است بگويم و منتقل کنم، اين انتقال به درستي اتفاق بيفتد. اين انتقال ممکن است تا مدت ها ديده نشود. چاپ اثر بزرگي مثل «بوف کور» مگر نه اينکه بار اول چاپ سنگي بوده است. شما تصور کنيد امروز يکي آن را مي نوشت. به هر ناشر ايراني که مي داد چگونه برخورد مي شد، دوستان ما که توي انتشاراتي ها هستند و اين کتاب ها را مي خوانند چگونه داوري خواهند کرد، به اين هدايت جوان چه خواهند گفت؟ «آقا برو يک بار ديگر کتابت را بنويس.»

اين چيزها در عين حال که من را ناراحت مي کند، دلگرمم نيز مي کند که براي پدرو پارامو هم اين اتفاق افتاده است. خود «بوف کور» اين مظلوميت را داشت. الان مي خوانند براي اينکه ببينند قضيه چه بوده و اين همه بحث براي چيست.

-به عقيده من رمان دوم شما «روز هزار ساعت دارد» يک نوع رابطه بينامتني با رمان اول تان برقرار کرده است و با اينکه مي توان ردپاي آن رمان را اينجا هم پيدا کرد ولي نمي توان گفت اين رمان ادامه رمان اول شما است.

درست همين است که شما مي فرماييد. اگر ادامه آن رمان تلقي کنيم، بايد با احتياط بگوييم به نوعي ادامه آن رمان مي تواند باشد چون آن وقت آن فضا را به هم مي ريزد و شکل ديگري مي شود. در رمان اول من خيلي به واقعيت بيروني وفادار بوده ام يا سعي کرده ام باشم، اما در رمان دوم من به فضا و به جغرافيا اصلاً وفادار نيستم. در رمان دوم اگر من از ملک ميان اسم مي برم، اين ملک ميان ديگر يک ملک ميان انتزاعي است، گيرم که با نام من هم خيلي قاطي شده است. اگر از شمال مي گيرم، اصلاً هيچ جا اشاره نمي کنم اينجا شمال است. حتي جايي از رمان دو شعرواره هست، آنجا وقتي دارم برگردان مي کنم پايش مي نويسم راوي، تعمداً اين کار را مي کنم، توي همان پانويس، يعني به زعم راوي اين برگردان اين طوري است. اين مال کجاست و چه زباني است من اهميت نمي دهم. در اين رمان اصلاً اين کار را نمي کنم و حتي براي اينکه تصور ديگري پيش نيايد، آمده ام تعمداً اين مکان ها را به هم ريخته ام. گاه دو تا روستا را کنار هم مي گذارم، آن هم صرفاً براي اينکه يک آهنگي دارند، يک جوري اند، قشنگند...

-اين شورشي ها مرا ياد داستان هاي ياشار کمال و مارکز انداخت يعني مي خواهم بگويم من تاثير اين دو نويسنده را روي شما مي بينم.

شايد اين اتفاق افتاده باشد. نمي دانم. منتها وقتي بحث تاثير به ميان مي آيد هميشه وقتي به تاثير فکر مي کنم، مهم ترين چيزي که مي توانم در اين زمينه بگويم اين است که پشت سر هر کسي که مي خواهد داستان بنويسد، چهار هزار سال روايت مکتوب و غيرمکتوب وجود دارد. مکتوب و غيرمکتوب که در حالات ما هم خودش را بروز مي دهد. ما با توجه به اينها داريم مي نويسيم. اين را بگويم من در واقع پيش از آنکه زير تاثير ادبيات خودمان باشم زير تاثير ادبيات غرب بوده ام. بعد کم کم ديدم نه، بايد ادبيات خودمان را هم بخوانيم، بايد تاريخ بيهقي، سمک عيار، هزار و يک شب و... را بخوانيم. مي خواهيد بدانيد نخستين داستان ها، نه تنها داستان حتي قطعات ادبي، از شعرها گرفته تا داستان هاي کوچک و حکايت هايي که روي من تاثير گذاشته اند کدام بوده اند؟ شاعري آرژانتيني اولين کسي است که من فقط از او يک شعر مي خوانم «انريکو بانچز»؛ يک شعر به نام «يک زن زيبا» که بعدها البته اين شاعر را شناختم. همزمان با اين شعر دو شعر که شجاع الدين شفا ترجمه کرده از «بيليتيس» و بعدها به صرافت مي افتم «بيليتيس» تمام کارهايش، کل آن شعرهايي که «پير لوييس» آماده کرده و شجاع الدين شفا ترجمه کرده است اينها نخستين تاثيرات بود که هيچ وقت از زير اين تاثيرات نتوانستم رها بشوم. بيش از همه اينها کسي که شايد امروز خيلي بهش توجه نمي شود و خوشبختانه يک جور انگار دارم اداي دين مي کنم و اسمش را توي رمان به واسطه سگي که اسم بومي ندارد مي آورم، «آواي وحش جک لندن» است. به شدت تا مدت ها زير تاثير اين بوده ام و هنوز هم هستم. آن فضا ها، آن برف هاي آب شونده، زماني که تف مي کند و اين آب دهان پيش از آنکه بر زمين بيفتد يخ مي زند و مثل يک گلوله سنگي مي افتد و قل مي خورد، مي رود پايين. زوزه باک و همه آن گرگ ها. آواي وحش هميشه اين حالت را داشت. تاثيرات خيلي زياد هستند. ما پيش از اينکه امريکاي لاتين بيايد از فرانسه بسيار تاثير پذيرفتيم. حتي از ترجمه هاي مغلوط بازاري، ما زير تاثير بد و خوب هاي بسياري هستيم.

-به نظر من مهم ترين کار خلاقانه يي که شما در اين رمان انجام داده ايد اين است که زاويه ديدي هم سوم شخص باشد و هم در عين حال اول شخص به کار برده ايد.

اين بهترين سوالي است که در مصاحبه با شما مي تواند مطرح شود. نمي دانم چرا وقتي اين سوال مطرح مي شود به شوق مي آيم. اين سوال مرا به شوق مي آورد. من خودم يادم نمي آيد چنين چيزي ديده باشم، نمي دانم اصلاً کسي هم چنين چيزي ديده، خوانده، نمي دانم ولي نمونه مي توانم نشان بدهم. اما نمونه ها مختصر و کوچولو هستند. مي ترسم اين را بگويم ولي فکر مي کنم همين است، بعيد مي دانم جاي ديگري باشد، من کتاب زياد خوانده ام و هنوز هم دارم مي خوانم، خودم به شخصه بر نخورده ام، منتها برايتان بگويم اين را از کجا گرفته ام و چرا؟ اين انتخاب کامل بوده است و اين انتخاب بوده. توي کتاب اين چيزي بوده که من به شدت بهش فکر کرده ام و روي آن يک جورهايي کار کرده ام. و مهم بود به هر حال برايم که چگونه بايد اين داستان را بگويم. نمونه را برايتان مي گويم. حالا آن نمونه ها را شما و همه دوستان خوانده ايد. ترجمه هايي که مي شود يا شده است، هر وقت مترجم مقدمه يي را اول کتاب داشته باشد، گاه اين مترجم در راستاي افتادگي هيچ وقت نمي گويد «من» وقتي اين کتاب را ترجمه کردم، البته مترجماني هستند، بزرگاني هستند که اين لحن را دارند که «من»، ولي خواصي هم هستند که مي گويند «مترجم» خود هم مي داند که کارش خالي از اشتباه نيست، يعني «من» خود نيز مي دانم کارم خالي از اشتباه نيست. شما هم مي دانيد اين خودش را مي گويد منتها آنقدر فروتن است. اصلاً اين متن فروتنانه است. خودش هم مي داند که ما مي دانيم منتها يک چيزي توي اين شکل گفتن است، اين را من از اينجا ياد گرفته ام. پس فقط داستان ها نيستند که به ما چيز مي آموزند. يک روز از «گورکي» مي پرسند «تو چطوري نويسنده شدي»، گفته بود من هر کاغذپاره يي که توي زمين يا هر جا پيدا مي کردم مي خواندم. يک روز وقتي مقدمه را داشتم مي نوشتم، ديدم راوي هيچ جا نبايد بگويد «من». خيلي مواظب بودم هيچ جا من نشود. بعد گفتم چرا يک مقدمه فقط، مقدمه ها معمولاً از 20 صفحه که بيشتر تجاوز نمي کنند، گفتم روي يک رمان کار مي کنيم، چرا نشود؟ اين کار را کردم.

-به عنوان سوال آخر حالا شما بعد از چاپ رمان دوم خودتان فکر مي کنيد رمان موفقي نوشته ايد. يعني من از صحبت هاي شما اين برداشت را کردم که احساس شما اين است که رمان بزرگي نوشته ايد.

ببينيد کتاب ديگري از دست من درآمده. به قول «همينگوي» کتابي که چاپ مي شود به يک شير مرده مي ماند. من مي گويم اين شير هنوز هم نمرده است، فرض کنيم هنوز زنده است. من امروز کم کم بايد ياد بگيرم که با احترام به اين کتاب نگاه کنم. اين کتاب را کسان ديگري هم دارند و خوانده اند و يک جورهايي شايد دارند راجع به آن حتي حساسيت هاي خاصي حتي يک جور تعلق خاطر پيدا مي کنند. اسم من بالاخره روي آن هست، منتها مي خواهم بگويم اين چيز را دارم بله، اگر واقعاً آن دنياي خاص نبود من اين رمان را نمي نوشتم، مطمئن باشيد نمي نوشتم. اين 15 سال هم نه براي اين بود که زندگي آنقدر من را در منگنه گذاشته بود که ... به خاطر اين بود که من حرفي نداشتم، من تا يک چيزي نباشد، تا يک چيزي که واجب گفتن نباشد، احساس مي کنم همان بهتر که باز برگرديم به لامارتين؛ «تنها سکوت عظمت دارد باقي همه ناتواني است.» فکر مي کنم وقتي بايد اين سکوت را بشکنيم که واقعاً ارزشش را داشته باشد، يک چيزي عظيم تر از سکوت ارائه بدهي. بله مي توانم مدعي باشم، واقعاً اين ادعا را دارم، اين کار، کار خاصي است، هست، ترديد ندارم حتي اگر فقط خودم تنها خواننده خاص اين کتاب باشم و به ظرايف اين کار پي ببرم و به ذوق و وجد بيايم. بله به هر حال کاري شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط یوسف انصاری  | 

ml>