تقدیم به یک داستان کوتاه: «گرگ»
آفتاب هنوز پشت کوه نرفته بود که آقای بهبودی را دیدیم. با ماشین خودش نبود. کسی تا ده رسانده بودش. از ماشین که پیاده شد، سلانه رفت سمت دهیاری. پی قاسم آقا میگشت. ما را که دید آمد گفت: «قاسم آقا کجا رفته؟» با چشمهای وقعزده و آشفته حال زل زده بود به ما. دست از کار کشیدیم و همه نگاهش کردیم. انگاری چیزی توی چشمخانهاش تکان نمیخورد و رنگش مثل گچ سفید شده بود.
گفتیم: «رفته ده بالا...گفته نیم ساعت بعد برمیگردد.»
راه افتاد برود که پا سست کرد و برگشت گفت: قاسم آقا آمد خبرش کنیم. و رفت توی مدرسه و در را که بست دیگر تا وقتی که برویم سراغش بیرون نیامد.
نصف شب گرگ به هوای گوسفند آمده بود ده و افتاده بود توی حیاط خانهی برادر قاسم آقا. یعنی اول بز افتاده بود بعد گرگ. صبح خبردار شدیم. نصف شبی از ترس کم مانده بوده زن برادر قاسم آقا زهره ترک شود. اگر مراد سر وقت نمیرسیده و آن سه تا تیر را خالی نمیکرده سمت حیوان معلوم نبوده چه اتفاقی میافتاده. گویا گرگ توی حیاط زندانی شده بوده. مدام دور خودش میچرخیده و پوزه بر زمین میسائیده و میغریده، و برادر قاسم آقا هم که با ترس و لرز چوب برداشته بوده در را باز کند فقط تا جلوی در رفته و جرئت نکرده دست به دستگیره در بزند. تا برگشته داد و هوار که همسایهها خبر شوند پشت سرهم صدای شلیک گلوله شنیده و نالهی حیوان. و در را که باز کرده مراد را دیده که روی پشت بام تفنگ به دست ایستاده است.
مراد لاشه حیوان را صبح انداخته بود پشت ماشین از ده که رد میشد نشانمان داد. در عقب جیپ را باز کرد گفت نگاه کنید: حیوان دراز به دراز عقب ماشین افتاده بود بیروح و بیجان اندازه دو سگ گله و هنوز هم خوف داشت لاشهی خاکستریرنگاش. دهانش طوری باز مانده بود که میشد دندانهاش را شمرد. جای گلولهها هم توی شکمش پیدا بود.
مراد گفت: «برف که زمین بنشیند گرگ جرئت پیدا میکند تا خود ده بیاید.»
بار چندمش بود گرگی را با تیر میزد. نصف شب از کوه میآمده گویا که دیده حیوان نشسته گوشهی قبرستان از آن بالا ده را نگاه میکند. وقتی ردش را گرفته ناگهان چشمش افتاده به بزهای مشهدی رجب که از آخور بیرون آمده بودهاند و تازه فهمیده چرا گرگ از جاش تکان نمیخورد. و ما نه که ترسیده باشیم. چرا دروغ؟ خب، ترس هم دارد. شب پشت درها ظرف میگذاریم که یکی نصف شب بیدار شد و خواست برود دستشویی اگر دید همه خواب هستند تا صبح از درد به خودش نپیچد. سگها هم فقط پارس میکنند. بیشتر اوقات هم بیخود. انگار میکنی به خاطر چی یکهو از پشت بام بلند میشوند گوش تیز میکنند که وقتی میروی بیرون میبینی چیزی نیست؛ و اگر هست، مگر تاریکی مجال میدهد چیزی ببینی. همین پارسال کلهی سحر عروس مراد رفت بیرون و دیگر برنگشت. گویا رفته بوده از چشمه آب بیاورد که هر چه منتظر میشوند برنمیگردد. میروند میبینند جای پای گرگ مانده و ظرف خالی. هر چه میگردند حتا تکهای از لباسهاش را هم پیدا نمیکنند. زن مشهدی رجب قسم میخورد شهر که رفته بوده خودش دیده که خندان خندان با یک مرد چهارشانه داشته توی بازار خرید میکرده.
آن شب مراد نیم ساعت بوده رد حیوان را گرفته بوده که دیده آرام خزیده از کوه روی اولین پشت بام و تا مراد آمده گیرش بیندازد گمش کرده. خانههای ده بالا هم مثل پلکان به هم راه دارند. حیوان خیلی راحت میتوانسته از پشت بام خانهها خودش را تا حیاط مشهدی رجب که دیوارهاش کوتاه است برساند و تا چشم به هم زدنی بزی را خفت کند و چند تا را زخمی. اول بار هم نبوده که گرگ تا خود ده میآمد بار آخر هم نیست. گویا گرگ داشته بز را از دیوار میکشیده بالا که مشهدی رجب دیده و داد و هوار راه انداخته دویده بیرون و گرگ که خواسته بز را ببرد افتاده توی حیاط خانه برادر قاسم آقا. مراد هم همانوقت حیوان را دیده بود و بهش شلیک کرده بود. سر بز را هم همانجا بریدهاند که هلاک نشود.
به آقای بهبودی هم گفتیم. گفتیم این بچهها که مجبورند کلهی سحر توی تاریکی بروند سمت شهر چی؟ توی ده که مدرسه راهنمایی نیست. وقتی حیوان تا حیاط خانههای روستا جرئت پیدا میکند بیاید بچهها را به امان چه کسی رها کنیم بروند آن هم کلهی سحر توی تاریکی بیرون.
گفت: «تا سوار ماشین نشدهاند همراهشان بروید...آنوقت خیالتان راحت است که سوار شدهاند.»
ما هم دیگر حرفاش را نزدیم. فکر میکرد بهانه میآوریم. آنشب هم که ازش خبری نشد برف آنقدر باریده بود که فرداش زن و مرد داشتیم توی کوچهها راه باز میکردیم: برفها را میریختیم توی فورغون، میآوردیم پایین ده، خالی میکردیم توی چشمه که آبش یخ بسته بود. برف هم بند آمده بود. از شب قبلاش باریده بود تا کلهی سحر و همه جا را سفیدپوش کرده بود.
آنشب داشت هوا تاریک میشد که آقا معلم سوار لندور شد گفت میرود شهر. برف هم همینطور یک ریز و درشت میبارید. قاسمآقا هر چه اصرار کرد نماند.
گفت: «طیبه منتظر است باید بروم.»
هر چه گفتیم: «اینجا که غریبه نیستی بالاخره هر چه باشد خودت هم اهل همین ده هستی.»
گفت: «به طیبه گفتم شب حتم برمیگردم.»
ظهر هم که آمد رفت مدرسه، بعد رفتیم دیدیم پشت میز خوابش برده و توی آن سرما عرق کرده. توی خواب داشت با خودش حرف میزد و هذیان میگفت. از خواب که پرید زل زد به ما. میلرزید و چشمهاش پر خون بود.
گفتیم: «ماشینات کو؟»
با یک لندور خاکستری آمده بود که پیاده که شد راننده گاز ماشین را گرفت رفت. پی قاسمآقا میگشت. گفت: لندورش را لازم دارد. ماشینش از دیشب مانده وسط جاده و حالا هر چقدر استارت میزند روشن نمیشود.
گفته بودیم: «زنت را هم بیاور...همینجا سه ماه زمستان یک جایی برایتان روبه راه میکنیم»
گفت بود: «طیبه قبول نمیکند...آنقدر در گوشش خواندید گرگ پا توی ده نمیگذارد»
به قاسمآقا هم گفته بود زنم از مستراح اینجا میترسد. میترسد چون شبیه چاه است. دیگر پاپیاش نشدیم. میآمد و میرفت. هیچ وقت هم نشد که شب بماند.
روز اول هم که آمد گفت: هر چه باشد اینجا ده خودمان است. داد دیوارهای مدرسه را رنگ کردند. بعد تخته سیاه را عوض کرد و صندلیها را نونوار. صبح میآمد ظهر برمیگشت که چند ماه بعد، به قول خودش این ابوطیاره را خرید تا زمستانها مجبور نشود توی ده بماند. گویا زنش از چند ماه پیش آبستن بود و باید هر طوری میشد شب برمیگشت.
عصر هم که راه افتاد اوایل برف آرامآرام میبارید. کمکم دانه درشت شد و طولی نکشید که اندازه برف رسید تا بالای زانوها. نیم ساعتی بود که رفته بود. قاسم آقا میخواست برود پیاش. میگفت حتم مانده توی راه. گفتیم لابد تا حالا رسیده.
نصف شب زنش تلفن کرده بود بهداری که هنوز نرسیده.
قاسمآقا خودش رفت پای تلفن جواب داد. برگشت گفت: «کاش رفته بودیم دنبالش.»
با لندور تا یک جایی رفتیم که چشم چشم را نمیدید. ترسیدیم توی برف گیر کنیم که برگشتیم.
آقای بهبودی یک سالی میشد آمده بود ده. از وقتی هم که مدرسه را تحویل گرفته بود با همه سر دعوا داشت. کافی بود یکی از بچهها سر کلاس حاضر نشود، آنوقت در مدرسه را قفل میکرد که یا همه باید سر کلاس حاضر باشند یا در مدرسه را تخته میکنم.
قضیه آنشب را هم ما از این و آن شنیدهایم. کمی از خودش و کمی هم از قاسم آقا و کمی هم از این و آن. خودش میگفت آن روز عصر که از ده راه میافتد سمت شهر جاده خلوت بوده و کمی که از ده فاصله گرفته اصلا ماشینی توی راه ندیده. برف هم طوری میباریده که میترسیده ماشین سُر بخورد. نمیتوانسته سرعت ماشین را هم زیاد کند. خودش میگفت، این جور وقتها راه ده تا شهر انگاری سه برابر میشود. آرامآرام داشته میرفته و تمام حواسش پی رانندگیاش بوده که خدایی نکرده تایرها سُر نخورند و ماشین چپ نکند. وسط راه- تاریک هم که شده بوده چشم چشم را نمیدیده و سقف ماشین هم پُر برف بوده- یک لحظه دو تا نقطهی قرمز میبیند که توی تاریکی روشن خاموش میشوند. اولبار فکر میکند لابد ماشین برفروبی است که دارد برفها را میروبد. بعد به فکر خودش میخندد که تا به حال کی ماشین برفروبی برف اول که نشسته جاده دست به کار شده که این بار دومش باشد. از پیچ جاده که میگذرد میگفت: صدای رادیو را کم کردم. سرعت ماشین هم زیاد نبود. آنقدر کم بود که به راحتی میشد کنترلش کرد. این جور وقتها آدم دست خودش نیست، ترس برش میدارد و تنهایی توی جاده آن هم با آن همه برف، خب کمی هم کمک میکند که آدم خود به خود احتیاط کند.
وقتی رسیده نزدیک آن دو نقطهای که مدام روشن خاموش میشده متوجه میشود که نقطهها راهنمای ماشینیست که کنار جاده ایستاده و تکان نمیخورد. نزدیکتر که میشود چشماش میافتد به چیزی که خوب نمیدیده و برف نمیگذاشته که ببیند و مدام شیشه جلو ماشین را پاک میکرده که بالاخره میبیند حیوانی پوزه انداخته پای مردی را به دندان گرفته که مرد چسبیده به در ماشین. خودش میگفت که دستاش را گذاشته روی بوق و هی بوق و بوق که شاید حیوان بترسد و پای مرد را رها کند. حیوان پای مرد را رها کرده و سرش را برگردانده سمت ماشین و تا آقای بهبودی به خودش بجمبد که ترسیده بوده از هیبت حیوان و تصمیم بگیرد حیوان دویده سمت ماشین...
میگفت: «دیگر چیزی ندیدم...برف پاشید روی شیشه و ماشین خورد بهش...پا گذاشتم روی ترمز... ماشین صد متری روی برف لغزید و از جاده منحرف شد.»
میگفت حتا صدای خرد شدن استخوانهای حیوان را شنیده بود. ماشین بالا پایین پریده بود و تا بایستد نیم دور دور خودش چرخیده بود.
تعجب میکرد گرگ- بعدن فهمیده گرگ است، بعدِ اینکه از ماشین پیاده شده و دیده حیوان دارد خودش را میکِشد سمت کوه- تعجب میکرد که گرگ دویده بود سمت ماشین.
گفتیم شاید حیوان آن لحظه که با ماشین نزدیک میشدی بهش احساس کرده که میخواهی زیرش بگیری. قسم میخورد همین فکر را کرده، چون داشته مرد را میکشیده سمت کوه و اگر دیر میجنبیده شاید اتفاق دیگری میافتاده ولی نمیتوانسته عجله کند چون احتمال داشته هر دو را باهم زیر بگیرد. فقط مات و مبهوت مانده بوده که چطور حیوان منظورش را حدس زده و چرا دویده سمت ماشین.
از ماشین که پیاده شده دیده حیوان- مثل گربهای که ماشین زیرش گرفته و پاهاش شکسته- به زور تناش را تا تاریکی سمت کوه کشیده و توی تاریکی آنور جاده گم شده.
ترس خورده رفته سراغ مرد که نفسهاش بالا نمیآمده و پاچههای شلوارش خیس خون بوده. مردد بوده کمک کند یا برگردد سوار ماشین بشود که مرد دستاش را دراز کرده سمتش و نالیده و از هوش رفته. میگفت ماشین خودش توی گِل و برفِ کنار جاده گیر کرده بود. مدام با نگاه دوروبرش را میسُکیده و سرش را کرده بوده زیر بغل مرد و بلندش کرده بوده که از توی ماشین صدایی میشنود. وقتی در را باز میکند، میبیند زنی با چشمهای وقعزده چسبیده به صندلی و زل زده به چشمهاش. تا بیاید مرد را بخواباند عقب ماشین زن چند بار جیغ زده و از هوش رفته و باقی قضایا...
میگفت باورم نمیشد توی ماشین یک آدم دیگر باشد. آن هم زن، آن وقتِ شب، توی آن برف و بوران، و مرد چطور جرئت کرده از ماشین پیاده شود. میگفت حتم مرد خودش در را بسته که هر اتفاقی افتاد حیوان نتواند توی ماشین برود و زن هم تمام وقت داشته همه چیز را میدیده. بالاخره هر طوری بوده ماشین را تا شهر رانده بود و ماشین خودش را وسط جاده به امان خدا رها کرده بود.
مدام هم میگفت: «نباید آن حیوان را زیر میگرفتم...» و بعد بلافاصله حرفاش را عوض میکرد که خودش دوید زیر ماشین.
قاسمآقا که آمد گفت زن برادرش کم مانده بوده بچهی توی شکمش را سقط کند.
وقتی رفتیم سراغ آقای بهبودی پشت میز میلرزید. بیدار شده بود و پتو را انداخته بودیم روش. حرف نمیزد. نیم ساعت بعد که کمی حالش بهترش شد جریان را تعریف کرد. دو تا بیل، ده بیست متر طناب برداشتیم سوار لندور شدیم راه افتادیم. وقتی رسیدیم ماشین کنار جاده زیر برف مدفون شده بود. اثری از خون روی زمین نبود. شب تا صبح آنقدر برف باریده بود که رد خون را پاک کرده باشد.
خودش برفها را از روی شیشه کنار زد، نشست پشت فرمان. ماشین را بوکسر کردیم کشیدیمش وسط جاده. ماشین سالم بود ولی هر چه استارت زد روشن نشد. یخ بسته بود. مجبور شدیم تا ده ماشین را بوکسر کنیم. از فردای همان روز بود که چند روزی نیامد و بعد فهمیدیم استعفا داده.
اواسط زمستان چند بار هم آمد، نیم ساعتی نشست رفت. گفت صدای خرد شدن استخوانهای گرگ انگاری توی سرش است و مدام صداش را میشنود. گویا چند باری هم-به فاصله چند روز بعد از آن اتفاق- رفته بوده همانجایی که حیوان را زیر گرفته بود و دیده بود که حیوان توی تاریکی کنار جاده گم شد همه جا را گشته بود تا این اواخر که آمد یک شب ماند و صبح همان روز خبردار شدیم ماشینش ته دره سقوط کرده. اثری از خودش نبود. مامورها چند کیلومتر دور و اطراف را گشته بودند. تنها چیزی که پیدا کرده بودند پالتو پوست زنانهای بود که کلاه آن از برف زده بوده بیرون. بعد هم دیگر کسی نیامد سراغش را بگیرد و کمکم داشتیم فراموشش میکردیم که از توی چاهی توی باغات پایین پیداش کردند. صاحب باغ که رفته بوده سراغ چاه میبیند و خبر میدهد به پاسگاه. کسی فکر نمیکرد جسد آقای بهبودی باشد. جسد را که از چاه بیرون کشیدند نمیشد تشخیص داد خودش است یا نه. بلاخره از مدارکی که توی جیب کتش پیدا کرده بودند معلوم میشود خودش است. یک نامه هم توی جیبش بوده که گویا جریان آن شب را نوشته بوده و اعتراف کرده بوده که آنشب از ترس ماشین را نگه نداشته است. آنهم در حالی که حیوان داشته مرد را میکشیده سمت کوه و زنی از توی ماشین جیغ میزده و دستش را میکوبیده به شیشه عقب...